نمیدانم هفت قرن پیش به حافظ چه گذشته؛ من اصلن چیزی از دوران حافظ نمیدانم؛ از خودِ حافظ هم چیز زیادی نمیدانم. چیزهایی که من میدانم همینهاست که همه میدانند؛ آنقدر نیست که بخواهم بفهمم چه به حافظ گذشته وقتی بعضی بیتها را مینوشته. حافظ آدم رندیست. خیلی پدرسوختهتر است از چیزی که به نظر ما میرسد. تصورِ عمقِ عاشقیِ کسی مثل حافظ جوری عجیب است که هربار ناخودآگاه از وسط فکر کردن به حافظ خودم را بیرون میکشم که غرق نشوم در دریای بیکرانهای که ساخته توی چهارصد و اندی غزلِ بیبدیل و دلانگیز.
آنجا که در نهایت دلتنگی میگوید: رقمِ مهر تو بر چهرهی ما پیدا بود؛ یا وقتی اعتمادبهنفسش پایین آمده و میگوید: من که باشم که بر آن خاطرِ عاطر گذرم؟
ولی جاهایی هم هست که قلدری میکند و شاخ و شانه میکشد، جاهایی که متلکی بارِ سیاسیونِ وقت میکند، وقتهایی که یک آدمِ معمولی میشود (گرچه حافظ، حتی معمولیش هم معمولی نیست.)
اما هرچه را نفهمیدم، هرچه را که ندانستم چیست و چرا، یک تکه از یک مصرعِ کلِ دیوانش را انقدر خوب میفهمم که انگار خودم، در یکی از آن شبها که تنهایی روی نیمکت آن پارک کذایی سیگار میکشیدم، روی یک تکه کاغذِ دمِ دست، با خودکاری که بریدهبریده مینویسد، نوشته باشم ش.
آن یک جملهی نصفه و نیمهای که انگار همهی جهان را با خودش میکشد.
...ولی افتاد مشکل ها.
آن ولیِ اولش آدم را سنگین میکند؛ تو را میکوباند به نزدیکترین جایی که میشود کوبید. و تو را یادِ هزاران هزار "نشد"های قبل ـت میاندازد؛ یادت میآورد که حتی اگر همه چیز الان خوب است ولی میافتند مشکل ها؛ اندکی صبر برای افتادنشان کافیست؛ لازم نیست خیلی منتظر بمانی؛ میافتند، به زودیِ زود.
حافظ البته معمولن امید میدهد، آدمِ خوشبین و اهلِ ایمانی ست، امیدِ معجزی دارد، حالا نه از مُرده، ولی دارد.
من نمیدانم واقعن چه بر من خواهد گذشت، نمیدانم معجزهای در راهم است یا گردابی حائل در میانهی شبی تاریک که صدایی با صدایی درنمیآمیزد، اما همین قدر میدانم که: صبر کن حافظ به سختی، روز و شب...عاقبت روزی بیابی کام را.
ولی جاهایی هم هست که قلدری میکند و شاخ و شانه میکشد، جاهایی که متلکی بارِ سیاسیونِ وقت میکند، وقتهایی که یک آدمِ معمولی میشود (گرچه حافظ، حتی معمولیش هم معمولی نیست.)
اما هرچه را نفهمیدم، هرچه را که ندانستم چیست و چرا، یک تکه از یک مصرعِ کلِ دیوانش را انقدر خوب میفهمم که انگار خودم، در یکی از آن شبها که تنهایی روی نیمکت آن پارک کذایی سیگار میکشیدم، روی یک تکه کاغذِ دمِ دست، با خودکاری که بریدهبریده مینویسد، نوشته باشم ش.
آن یک جملهی نصفه و نیمهای که انگار همهی جهان را با خودش میکشد.
...ولی افتاد مشکل ها.
آن ولیِ اولش آدم را سنگین میکند؛ تو را میکوباند به نزدیکترین جایی که میشود کوبید. و تو را یادِ هزاران هزار "نشد"های قبل ـت میاندازد؛ یادت میآورد که حتی اگر همه چیز الان خوب است ولی میافتند مشکل ها؛ اندکی صبر برای افتادنشان کافیست؛ لازم نیست خیلی منتظر بمانی؛ میافتند، به زودیِ زود.
حافظ البته معمولن امید میدهد، آدمِ خوشبین و اهلِ ایمانی ست، امیدِ معجزی دارد، حالا نه از مُرده، ولی دارد.
من نمیدانم واقعن چه بر من خواهد گذشت، نمیدانم معجزهای در راهم است یا گردابی حائل در میانهی شبی تاریک که صدایی با صدایی درنمیآمیزد، اما همین قدر میدانم که: صبر کن حافظ به سختی، روز و شب...عاقبت روزی بیابی کام را.