چهارشنبه، آذر ۲۲

چاره‌ی این ورطه نیست، شعله‌ی لرزانِ شمع


چند وقتی‌ست دستم را زیر چانه‌ام زده‌ام و زندگی را تماشا می‌کنم. هیچ کار دیگری نمی‌کنم؛ فقط تماشایش می‌کنم. حتی وقتی از شش جهت غم به سر و روی‌م می‌ریزد من هیچ تلاشی برای دور کردن این غم‌ها نمی‌کنم؛ همان‌طور که دست‌م زیر چانه‌ام است می‌نشینم تا این غم‌ها هرچقدر که می‌خواهند مرا چنگ بزنند و جوی خون راه بیاندازند. حتی دستی تکان نمی‌دهم برای دور کردن‌شان؛ خودشان خسته می‌شوند و رهایم می‌کنند و می‌روند تا باز قبراق‌تر و سرحال‌تر برگردند و جان‌م را چنگ بزنند.
حال خوشی ندارم؛ چند وقتی هست که غاری کَنده‌ام توی زندگی‌ام و خودم را پنهان کرده‌ام از همه؛ دالانِ بی‌ته‌ای که نمی‌دانم آخرش چیست و کجاست٬ نمی‌دانم این همه تاریکی به روشنی می‌رسد یا این ظلمات بی‌کرانه را پایانی نیست.
من چاره‌ی دیگری نداشتم؛ چاره‌ای جز کَندنِ این غارِ طویل نداشتم وگرنه تاریکی انتخابی نبود که با رضایت انجام‌ش دهم. سال‌ها مثل شائوشنگ با انگشتان‌م دلِ این کوه را کَندم و حالا بعد از این همه سال حفاری، توی تاریکی مطلق ایستاده‌ام و نمی‌دانم کجا هستم.
گاهی، نور لرزانِ فانوسی می‌گذرد، من سر برمی‌گردانم و باز می‌ایستم از کَندن، ولی نورِ لرزان و سستی که به نسیمی خاموش می‌شود چاره‌ی این دالانِ درازِ مطلقن بی‌نور نیست.
خورشیدی باید و مهری؛ مهری که اَه‍ِ رَیَ خُوَرِنَنْه‍َ‌چَ تآمْ یَزآمْ؛ سورونوَتَ یَسْنَ.

پنجشنبه، آذر ۱۶

مرگِ ما باک نباشد چو بقای تو بوَد.


نیمه‌شبی شبیهِ همین، تو از لبه‌ی تپه‌ی کوتاهی پایین پریدی؛ خوب یادم است که سرد بود؛ خیلی سرد بود و هردو لباس‌های گرم‌مان را خوب به خودمان پیچیده بودیم اما سرد بود هنوز. از آن سرماهای استخوان‌سوز دی‌ماه.

نیست.
چی؟
چوب.
حالا چیکار کنیم پس؟
نمی‌دونم.
نمی‌شه که این‌جوری، یخ می‌زنیم که.
خب چوب نیست، چندتا تیکه هم افتاده بود رو زمین، خیس بودن خب. زیر این برف و بوران چوب از کجا بیارم؟
حالا چرا داد میزنی؟
خب آخه این‌جوری میگی انگار من نمی‌فهمم باید یه فکری بکنیم.
بیا برگردیم تو ماشین، تو صندوق پتو هست.
می‌میریم اون تو از سرما، بیا بدوییم. لااقل یه کم گرم شیم برگردیم تو ماشین.
باشه ‌.

دویدیم، سر تا ته جاده را دویدیم و برگشتیم توی ماشین؛ پتوها را پیچیدم به خودمان و ماندیم به امید خورشیدی که صبح طلوع خواهد کرد.
صدای عو عوی سگ‌ها مرا می‌ترساند و او خواب بود؛ دلم نمی‌آمد بیدارش کنم، از ترس خودم را بیشتر به پتو می‌پیچیدم و از ترس و سرما می‌لرزیدم. گاهی دست‌م را زیر دماغ‌ش می‌بردم تا گرمای نفس‌ش را بفهمم و خیال‌م راحت شود که زنده‌ست و هست.

شب، ذهن آدم را بهم می‌ریزد؛ شب، تو را مجبور می‌کند تاریک‌ترین ترس‌هایت را به یاد بیاوری؛ خواب برای همین مال شب است، که کم‌تر بترسیم، که کم‌تر تاریکی محک‌مان بزند با توهمات وهم‌آلودش.
خواب‌م نمی‌برد٬ توی ماشین را با دو/سه‌تا شمع گرم کرده بود قبل از این‌که بخوابد٬ دست‌م را گرفته بود و گفته بود: فقط تا صبح دووم بیار، صبح حتی شده کول‌ت هم بکنم از این‌جا می‌برم‌‌ت. و همان‌طور که دست‌م را گرفته بود خوابیده بود؛ حالا توی خواب دست‌م را ول کرده بود.
من پشت‌م از سرما تیر می‌کشید، لرزش بدن‌م را نمی‌توانستم مهار کنم، دندان‌هایم قفل شده بود، او توی خواب نفس جانانه‌ای کشید و کمی جابه‌جا شد، تهِ دل‌م قرص بود به او. چشم‌هایم سنگین می‌شدند و فشاری که فک‌م را به‌هم قفل کرده بود شقیقه‌هایم را آزار می‌داد. خوابیدم.

در خواب هزارجا رفتم و هزار چیز دیدم؛ از هزار دریا گذشتم و از هزار جنگل گریختم. خواب پریشان‌م را انگار پایانی نبود؛ انگار آن شب نحس تمامی نداشت.

نفهمیدم چطور صبح شد٬ وقتی بیدار شدم درهای ماشین باز بود، او نبود؛ رفته بود. بدونِ من؟؟ 
سردم نبود، هیچ سردم نبود؛ از ماشین که بیرون آمدم دست‌م خورد به برف‌های روی در، اما سرد نبودند، انگار جهان مرا مسخره کرده بود؛ صدایش زدم، ده بار، صدبار، هزار بار. ماشینی داشت رد می‌شد خودم را وسط جاده انداختم که ببیندم و بایستد، ندید انگار، با همان سرعت که آمده بود بدون این‌که ترمز کند به طرف‌م می‌آمد، چشم‌هایم را بستم، دست‌هایم را جلوی صورت‌م گرفتم، ان‌قدر تند می‌آمد که نمی‌رسیدم فرار کنم، ایستادم و خودم را تسلیم سرنوشت‌م کردم. با همه‌ی سرعت‌ش به سمت‌م آمد و…
رفت!
من حتی نفهمیدم چه شد، چرا به من نخورد؟ چرا سالم ماندم؟؟

کمی طول کشید تا بفهمم مرده بودم.
همان شب، توی خواب، از سرما.
و صبح، او منِ بی‌جان را با چه حالی تا کجا با خود کشانده بود؛ و جایی همان اطراف قبرستان شهر خاکم کرده بود.

گاهی، سری به آن پیچ کذایی می‌زد، وقت‌هایی که برف می‌بارید گاهی پیدایش می‌شد، پشت همان تپه می‌نشست، سیگار می‌کشید و اشک می‌ریخت.
بارها خواستم با او صحبت کنم، صدایش می‌کردم، نمی‌شنید. فقط گریه می‌کرد و به چوب‌ها لعنت می‌فرستاد و آرام که می‌شد می‌رفت.
دفعه‌ی آخر که آمد همین چند روز پیش بود؛ دیگر صدایش نکردم، می‌دانستم نمی‌شنود؛ سیگارش را کشید و رفت.
من، نمی‌دانم چند وقت است این‌جا گیر کرده‌ام، توی همین پیچ لعنتی. فکر می‌کنم سال‌ها گذشته، سال‌های زیادی از آن شب که مُردم.

شنبه، آبان ۲۷

شرحِ غمش به وصف نخواهد شدن تمام


داریوش یک شعر قدیمی دارد، در وصفِ خودش می‌گوید: منِ خوش خیالِ ساده؛
خیلی تفسیرِ ساده‌ی عجیبی ست.
نمی‌دانم چرا انقدر به دلم می‌نشیند.
تصورِ من هم از خودم همین خوش خیالِ ساده ست. حتی کمی بی رحمانه تر، خوش خیالِ ساده نه؛ یک احمقِ به تمام عیار.
تصورِ من از زندگی عینِ این فیلمهای هندی بود همیشه؛ همین ها که همه مسخره‌شان می‌کنند. با این‌که دو بار بدجور توی ذوقم خورده، ولی هنوز فکر می‌کنم اگر یک همچون عشقِ دیوانه‌واری نداشته باشی، که شب ها به تصورش بیدار بمانی یا شهری را به تمنایش بهم بریزی، پس زندگی برای چیست؟؟
بله میدانم که قیافه‌ام به این حرفها نمیخورد، میدانم که دوره‌ی این دیوانه بازی ها گذشته، من خیلی بهتر از خیلی ها خیلی چیزها را میدانم؛ اما باور ندارم.
دانستن و باور داشتن دو چیز است که هرکدامشان دیگری را تکمیل می‌کنند؛ ولی تا باور نداشته باشی، دانستن به چه کاری می‌آید؟
میدانم نمیشود؛ میدانم لااقل تو نمی‌توانی آن عشقی که می‌تواند شهر را بهم بریزد به من بدهی؛ تو بی حوصله‌تر از آنی که عاشق من باشی؛ تقصیری گردنِ تو نیست عزیزِ من، من لیلایی نیستم که لیلا بودن بدانم، که رسمِ شیرین و زیبایی زهره داشته باشم؛ وقتی خودم دُلسینه باشم چه توقع از تو که مجنون باشی؟ همین که خودت بمانی هنر است.
همان اول وقتی پرسیدی: "عاشقی؟" و من خندیدم، و گفتم: تو چی؟ هستی؟ گفتی: "نمیخوام دیگه باشم" دانستم که مجنونی که من میخواهم تو نخواهی شد؛ ولی باور نکردم؛ خواستم امتحان کنم، خواستم امید داشته باشم، خواستم به دنیا نشان بدهم نظامی شعر نگفته، راست گفته؛ نشد، نمیشود. زمان آن جور عشق ها هم گذشته انگار، مدرن شده‌ایم و گند زده‌ایم به همه‌ی قشنگی های دنیا.
هندوستان خیلی شبیهِ من است ولی؛ آن بدبخت هم هنوز باور نکرده گذشت دوره‌ی آن قشنگی ها و معشوق یعنی کسی که بلد باشد!
میدانم توقعم زیاد بوده از تو؛ تو بی حوصله‌تر از آنی که دنبالِ عشق بگردی؛ متأسفانه من چند سالی دیر رسیدم عزیز دلم.

پنجشنبه، آبان ۴

روزیِ خود می‌برند پشّه و عنقا


روی هر زمین سفتی که من قد کشیدم تا همین امروز، هرچه بودم و شدم و هستم، مال خودم بوده؛ کسانی که آمدند و کسانی که بودند و کسانی که شاید بیایند، یا آن‌ها که دل‌شان می‌خواهد بیایند ولی روی‌شان نمی‌شود، هرکدام‌شان که لطفی به من داشته‌اند یا چیزی به من یاد دادند، احترام‌شان به من واجب است؛ حتی آن کسانی که انتخاب‌شان بوده که دیگر نباشند؛ ولی من هر مزخرفی که هستم، خودم خواستم این مزخرف باشم. کسی جوری روی من تاثیر نداشت که بخواهد این ملک کلنگی را بکوبد و برج بسازد؛ من تراکم به کسی نفروخته‌ام برای ساختن‌م. خودم بودم هر‌ خری‌که بودم.
این‌که «الان دخترها این‌جوری‌اند» و «پسرها این‌طور می‌پسندند» و «مردم چه می‌گویند» به من ربطی نداشته، هنوز هم ندارد.
به درک که هرچه می‌خواهند بگویند.
تو یا تو یا شما یا هرکس دیگری هم که نشسته‌اید یک نفر بیاید که شما به اصطلاح ادبیاتی‌ها از او استقبال کنید و تاثیر بپذیرید، به خدایی که لابد نصف‌تان آتئیستید و قبول‌ش ندارید قسم که فایده ندارد؛ اگر داشت که من به عنوان نمونه می‌رفتم آویزان سعدی می‌شدم تا خودم را شبیه‌ش کنم؛ چه کسی بهتر از بزرگی مثل سعدی (یا آدم‌های بزرگی مثل سعدی) برای کپی برداری؟؟
نمی‌شود ولی؛ کپی آن حالِ اصل را ندارد؛ من لااقل بلد نیستم جوری کپی کنم که کسی نفهمد؛ مجبورم همین چیز بی‌خودی که هستم را آن‌قدر ادامه بدهم تا ته‌ش بشود و بخورم توی دیوار و تمام شوم.

این‌که شبیه کسی باشم را ولی دوست ندارم؛ لااقل سعی که می‌شود کرد؛ لااقل آرزوی خودم بودن که می‌توانم داشته باشم.
تو هم برو خود را باش٬ بگذار من هم بخوابم؛ حال ندارم.

یکشنبه، مهر ۹

گر میانِ جان و جانان ماجرایی رفت، رفت.


نمی‌دانم هفت قرن پیش به حافظ چه گذشته؛ من اصلن چیزی از دوران حافظ نمی‌دانم؛ از خودِ حافظ هم چیز زیادی نمی‌دانم. چیزهایی که من می‌دانم همین‌هاست که همه می‌دانند؛ آن‌قدر نیست که بخواهم بفهمم چه به حافظ گذشته وقتی بعضی بیت‌ها را می‌نوشته. حافظ آدم رندی‌ست. خیلی پدرسوخته‌تر است از چیزی که به نظر ما می‌رسد. تصورِ عمقِ عاشقیِ کسی مثل حافظ جوری عجیب است که هربار ناخودآگاه از وسط فکر کردن به حافظ خودم را بیرون می‌کشم که غرق نشوم در دریای بی‌کرانه‌ای که ساخته توی چهارصد و اندی غزلِ بی‌بدیل و دل‌انگیز.

آن‌جا که در نهایت دل‌تنگی می‌گوید: رقمِ مهر تو بر چهره‌ی ما پیدا بود؛ یا وقتی اعتمادبه‌نفس‌ش پایین آمده و می‌گوید: من که باشم که بر آن خاطرِ عاطر گذرم؟
ولی جاهایی هم هست که قلدری می‌کند و شاخ و شانه می‌کشد، جاهایی که متلکی بارِ سیاسیونِ وقت می‌کند، وقت‌هایی که یک آدمِ معمولی می‌شود (گرچه حافظ، حتی معمولی‌ش هم معمولی نیست.)
اما هرچه را نفهمیدم، هرچه را که ندانستم چیست و چرا، یک تکه از یک مصرعِ کلِ دیوانش را انقدر خوب میفهمم که انگار خودم، در یکی از آن شبها که تنهایی روی نیمکت آن پارک کذایی سیگار می‌کشیدم، روی یک تکه کاغذِ دمِ دست، با خودکاری که بریده‌بریده می‌نویسد، نوشته باشم ش.
آن یک جمله‌ی نصفه و نیمه‌ای که انگار همه‌ی جهان را با خودش می‌کشد.
...ولی افتاد مشکل ها.

آن ولیِ اولش آدم را سنگین میکند؛ تو را می‌کوباند به نزدیکترین جایی که می‌شود کوبید. و تو را یادِ هزاران هزار "نشد"های قبل ـت می‌اندازد؛ یادت می‌آورد که حتی اگر همه چیز الان خوب است ولی می‌افتند مشکل ها؛ اندکی صبر برای افتادنشان کافی‌ست؛ لازم نیست خیلی منتظر بمانی؛ می‌افتند، به زودیِ زود.

حافظ البته معمولن امید می‌دهد، آدمِ خوشبین و اهلِ ایمانی ست، امیدِ معجزی دارد، حالا نه از مُرده، ولی دارد.

من نمی‌دانم واقعن چه بر من خواهد گذشت، نمی‌دانم معجزه‌ای در راهم است یا گردابی حائل در میانه‌ی شبی تاریک که صدایی با صدایی درنمی‌آمیزد، اما همین قدر میدانم که: صبر کن حافظ به سختی، روز و شب...عاقبت روزی بیابی کام را.