‏نمایش پست‌ها با برچسب داستان. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب داستان. نمایش همه پست‌ها

جمعه، اردیبهشت ۷

آن کس که گفت قصه‌ی ما هم ز ما شنید.


قصه می‌بافم.
شغل‌مه.
بهترین شغل دنیاست.
چندسالی نجار بودم؛ چند سال طبیب بودم، یه مدت معلم بودم، چند وقت مطرب شدم، تاجر هم بودم؛ حنا و ابریشم و مروارید می‌بردم اون‌ور دریای هفتم، می‌فروختم، به جاش صندل و چوب می‌خریدم. یه مدت عطار بودم؛ بهارنارنج ر  قاطی می‌کردم، جوشونده درست می‌کردم می‌دادم دست مردم. چند صباح دیلماج بودم؛ از فرنگ می‌اومدن واسه سیاست٬ من ر صدا می‌زدن دیلماجی کنم.
تلخک بودم، کفاش بودم، بنّا بودم، شاعر بودم، داروغه بودم، عسس بودم، حاکم و قاضی و جلاد بودم؛ ولی الان قصه می‌بافم؛ 
قصه‌ی جن و پری، سوسک سیاه و موش، توتو، شب هزار و یکم. 
قصه می‌بافم٬ می‌فروشم.
به جاش خنده می‌خرم، گریه می‌خرم، غصه می‌خرم، دلِ خوش می‌خرم، آه و فغان می‌خرم؛ قصه می‌فروشم.

یه شب، عصا زنان از یه دهی می‌رفتم یه ده دیگه تا بساط قصه‌هام ر پهن کنم. از پشت سرم یه صدایی اومد؛ برگشتم ولی کسی نبود، نه حیوونی، نه آدمیزادی. رفتم، بازم صدا اومد، انگار که یکی پشت سرم همینجوری میومد.
نشستم، آتیش روشن کردم ببینم کیه، چیه.
بغل یه صخره‌ی کوچیکی نشسته بودم، بقچه‌پیچِ قصه‌هام ر گذاشتم بغل آتیش. از گونیِ خوراکی‌هام نون و پنیر درآوردم که یه صدای ضعیفی لرزون و ترسون گفت: به منم نون می‌دی؟
من هی این‌ور ر گشتم، اون‌ور ر گشتم؛ هیچ‌کس نبود. گفتم خیالاتی شدم لابد؛ باز تا خواستم یه لقمه بخورم همون صدا گفت به منم یه لقمه نون بده.
گفتم کی هستی؟ گفت جن ام؛
ترسیدم؛ گفتم اگه جن‌ای که نون نمی‌خوری. من ر می‌خوری.
گفت نه، جن‌ام ولی تو ر نمی‌خورم؛ نون می‌خورم، گشنه‌مه، بهم نون بده.
یه دستمال گذاشتم بغل آتیش، یه کم نون و یه تیکه پنیر گذاشتم روش، گفتم بیا بخور.
یه صدایی اومد و یه جن ریزه میزه اومد نشست بغل دستمال.
گفت ترسیدی؟
گفتم آره.
گفت نترس؛ نون‌م ر می‌خورم، میرم. کجا می‌ری؟
گفتم ده پشت کوه.
گفت تنها؟
گفتم آره.
گفت چیکار داری اونجا؟
گفتم میرم قصه بفروشم.
گفت تو اون ده کسی قصه نمی‌خره؛ مردمش یه جوری شدن.
گفتم من قصه‌هام قشنگه، می‌خرن.
گفت نمی‌خرن؛ بیخودی این‌همه راه نرو.
گفتم تو از کجا می‌دونی؟
گفت بخواب؛ صبح که پاشدی برات میگم.
گفتم الان بگو.
گفت نمی‌ترسی؟؟
گفتم نه.
گفت باشه؛ تو اون ده یه دختری بود٬ قشنگ بود، مثل ماه بود، ولی خل بود. هی می‌رفت تو کوه می‌نشست، با آسمون حرف می‌زد؛ هیچ‌کس نمی‌دونست چه‌شه؛ یه شب که همه‌ی ده خواب بودن، دختره بی‌خواب بود؛ رفت تو کوه نشست که با آسمون حرف بزنه؛ ولی آسمون شب‌ش مثل روزش نیست؛ سوراخ داره؛ آدم‌ها به این سوراخ‌ها میگن ستاره؛ ولی ما جن‌ها می‌دونیم این‌ها ستاره نیستم؛ سوراخ‌ن؛ دختره نمی‌دونست آسمون فرق می‌کنه وقتی خورشید نیست؛ نمی‌دونست شب‌ها از اون سوراخ‌ها چی‌ها که نمیاد سراغ‌ش؛ سرش به آسمون بود که یهو یکی از ستاره‌ها چشمک زد؛ دختره ذوق کرد و ذوق کرد، ولی نمی‌دونست یه دیو صداش ر شنیده بود و از اون سوراخ تنوره کشید و اومد و دختره ر برد. این شد قصه‌ی اون ده؛ واسه همین آدم‌های اون ده فقط وقتی خورشید هست از خونه‌هاشون درمیان؛ هیچ‌کدوم‌شون آسمون ر نگاه نمی‌کنن؛ هیچ کدوم‌شون قصه نمیگن؛ هیچ قصه‌ای؛ قصه هم نمی‌شنون؛ هیچ قصه‌ای؛ اسم دختره ر هم نمیارن؛ هیچ‌وقت.
گفتم دختره چی شد؟
گفت گم شد؛ هیچ‌وقت برنگشت، هیچ‌کس ندیدش.
گفتم شاید جاش خوبه، شاید خوش‌حاله.
گفت اگه یه دیو آدم ر ببره آدم هیچ‌وقت خوش‌حال نیست.
گفتم تو از کجا می‌دونی؟ تو مگه دیوی؟ یا آدمی؟
گفت نه، ولی می‌دونم. حالا بخواب؛ ولی آسمون ر نگاه نکن.

صبح پاشدم دیدم آتیش خاموش شده؛ بقچه‌پیچِ قصه‌هام هم نیست؛ ولی توی بقچه‌ی خوراکی‌هام یه عالمه نون و پنیر هست. جن‌ه برام گذاشته بود؛ بقچه‌پیچ ر برده بود که نرم اون ده.

هنوز چند روز راه مونده برسم اون‌جا؛ دارم یه قصه‌ی جدید می‌بافم؛ راجع به یه دختری که دیو با خودش بردش آسمون توی یه قصر طلا با گل و درخت و هزارتا خورشید و هزارتا آسمون. که دیوه‍ نمی‌خواست اذیتش کنه، می‌خواست ببردش یه جایی که دیگه غصه نباشه. درخت باشه، کوه باشه، جنگل باشه، خنده باشه. دیوه‍ زشت بود، ترس‌ناک بود ولی مهربون بود؛ دختره خوشحال بود؛ قصه‌شون قشنگ بود.

من قصه می‌بافم؛ شغل‌مه؛ بهترین شغل دنیاست؛ 
چندسالی نجار بودم؛ چند سال طبیب بودم، یه مدت معلم بودم، چند وقت مطرب شدم، تاجر هم بودم؛ حنا و ابریشم و مروارید می‌بردم اون‌ور دریای هفتم، می‌فروختم، به جاش صندل و چوب می‌خریدم. یه مدت عطار بودم؛ بهارنارنج ر  قاطی می‌کردم، جوشونده درست می‌کردم می‌دادم دست مردم. چند صباح دیلماج بودم؛ از فرنگ می‌اومدن واسه سیاست٬ من ر صدا می‌زدن دیلماجی کنم.
تلخک بودم، کفاش بودم، بنّا بودم، شاعر بودم، داروغه بودم، عسس بودم، حاکم و قاضی و جلاد بودم؛ ولی الان قصه می‌بافم؛ حالا اومدم ده شما تا قصه‌ی دختری ر بگم که یه شب دیو از آسمون تنوره کشید و بردش توی یه قصر طلا...

سه‌شنبه، اسفند ۱۵

رفتم؛ رفتی؛ رفت.


چشم‌های خیس‌ش ر پاک کرد و بلند شد، لباس‌ش ر مرتب کرد که بره.
دوستش اصرار کرد؛ حال‌ت خوب نیست، چشم‌هات باز نمی‌شه ان‌قد گریه کردی، بشین، بیرون هم که داره سیل میاد از آسمون؛ ام‌شب بمون؛ فردا هم هوا بهتره هم تو، فردا صبح برو.
نه، کلاس دارم صبح؛ بمونم اینجا فردا صبح پانمی‌شم برم.
حالا یه روز کلاس نرو.
از اول ترم تا الان دو جلسه رفتم اون هم نصفه.
بابا حالا یه جلسه دیگه هم نرو.
جون تو نمی‌شه.
نگرانتم؛ رسیدی خبر بده.
باشه، خدافظ.
مواظب خودت باش.

در ر بست و نشست تو ماشین.
نیم‌ساعت سرش ر گذاشت روی فرمون و فقط فکر‌ کرد. فکر که نه؛ مرور کرد. همه‌ی اون سال‌ها ر مرور کرد. همه‌ی اون لحظه‌ها. خوبی‌ها، بدی‌ها، خنده‌ها، گریه‌ها.

مثل سیل از آسمون بارون می‌ریخت. انگار زیر آبشار وایساده بود. ماشین ر روشن کرد و راه افتاد. ان‌قدر همه‌جا لیز بود که نمی‌شد پاش ر از روی ترمز برداره؛ با هزار بدبختی رسید خونه. از ماشین که پیاده شد تا کلید ر توی در بچرخونه کاملن خیس شد و دیگه اشک‌هاش روی صورت‌ش معلوم نمی‌شد.
هنوز نصف حیاط ر رد نکرده بود که یادش افتاد کتاب و دفترش ر خونه‌ی دوست‌ش جا گذاشته؛ ساعت تقریبن ۱۲ شب بود و نمی‌تونست دست‌دست کنه؛ به دوست‌ش زنگ زد و مطمئن شد که نمی‌خواد فعلن بخوابه. همون‌جوری خیس رفت نشست توی ماشین و راه افتاد. هر دقیقه بارون شدیدتر می‌شد. جلوش ر درست نمی‌دید و دور برگردون ر رد کرد.
محبور شد بپیچه توی یه خیابون دیگه و...


بابا می‌گم این‌جا رفتیم قبلن.
نخیرم.
چرا.
نرفتیم؛ بریم دیگه، بریییییییییم. توروخداااا.
باشه بابا، بریم. عه. زشته.
آخ جون.


این کتاب ر داری؟
نه.
...
چیه نیش‌ت باز شد؟ کادو نمی‌خری برام ها.
باشه...
زهر مار، نیش ر ببند.


بریم موزه؟
برییییییممم.


بریم از اون چیزبرگرها بخوریم؟
نع.
اه، هی نع نع؛ بریم دیگه.
نع.
اه.
هنوز نع.
هوم.


نمی‌تونست خودش ر گول بزنه؛ کسی جاش ر نمی‌گرفت؛ جاش هنوز خالی بود؛ بعد از این‌همه وقت؛ حتی با این‌که می‌دونست اون جاش ر خالی نگه نداشته بود.

پیچید تو خیابونی که ازش متنفر بود ولی مجبور شد؛ زد بغل؛ دیگه نمی‌تونست رانندگی کنه؛ علاوه بر اون همه اشکی که نمی‌ذاشت تقریبن هیچی ببینه، ان‌قد بارون زیاد بود که قایق بیشتر به دردش می‌خورد تا ماشین. نشست به فکر کردن. همه‌ی اون اتفاقات خوب و بد. همه‌شون جلوی چشم‌ش رژه رفتن؛ دیر شده بود، راه افتاد این‌بار آروم‌تر، نیم‌ساعت بیشتر طول کشید تا برسه.
دوستش با چتر دم در بود.

بیا تو دختر جان؛ نمی‌خواد فردا بری، بیا تو.
نه، مرسی، مرسی وسایلم ر آوردی.
ببین من بیدارم؛ رسیدی زنگ بزن.
باشه. مرسی خدافظ.
مواظب باش.


دیگه تقریبن همه جا ر آب گرفته بود، ماشینش داشت رسمن شنا می‌کرد. باز همون خیابون لعنتی و باز همون خاطرات لعنتی.
زد بغل؛ کیفش ر باز کرد و بلیطش ر درآورد. هشت روز مونده بود به آرزوش؛ به رفتن و ادامه تحصیل تو یه کشور دیگه؛ فقط هشت روز مونده بود که همه‌ی اون روزهایی که عذاب دیده بود ر بذاره و برای همیشه بره؛ تصویر اون دختری که اول یه جاده وایساده و یه چمدون پشت سرشه اومد جلوی چشم‌ش. همون که وقتی اون واسه اولین بار کنکور ارشد داد و از جلسه اومد و بیرون و تو چشم‌ش نگاه کرد و گفت: یه فکری واسه خودت بکن، من بعد از ارشد از ایران میرم، چسبونده بودش جلوی چشم‌ش، روی دیواره‌ی میز کنار تختش.
بلیطش ر صبح همون روز رفته بود گرفته بود؛ به هیچ‌کس نگفته بود، حتی نزدیک‌ترین دوستش، حتی به پدر مادرش چیزی نگفته بود؛ فقط می‌خواست بره، و هیچ ردی ازش جایی نمونه؛ بلیط‌ش ر گذاشت روی صندلی کنارش. راه افتاد سمت خونه. انقد رانندگی سخت شده بود که دیگه تقریبن ماشین روی اتوپایلت بود و اون هم همه‌ی حواسش به بلیط و رفتن. استرس گرفته بود که چه جوری قراره زندگی کنه و درس خوندن به یه زبان دیگه و این‌همه چیز جدید دیگه تقریبن داشت مغزش ر از کار می‌نداخت.
ندید.
هیچی ندید و هشت روز زودتر رفت.


یه بلیط هواپیما از شیشه‌ی شکسته‌ی ماشین‌ش افتاده بود بیرون و اون‌همه بارونی که از آسمون می‌ریخت داشت نوشته‌هاش ر می‌شست.
همه‌جا شیشه ریخته بود و آژیر و نور قرمز همه جا بود.

کاش هشت روز دیگه دووم میاورد که آرزوش ر ببینه لااقل.


یکشنبه، بهمن ۲۲

مپُرس‌م دوش چون بودی، به تاریکی و تنهایی.

نفر اول: بی‌بی گلاب

بی‌بی گلاب یک پیرزن غرغروست. او هرروز صبح ساعت ۵ گوسفندان‌ش را به چرا می‌برد، سر راه خارپشته درست می‌کند و ساعت ۳ بعد از ظهر وقتِ برگشت، خارپشته‌ها را روی دوش‌ش می‌کشد و برمی‌گرداند.
او معمولن صبحانه سرشیر و نان، ناهار نان و دوغ و شام نان و پنیر می‌خورد. اعیانی‌ترین غذایش بزباش است و بهترین لباس‌ش از کرباسی قرمزرنگ است با کمی تور زَرزَری که در عروسی‌ها تن‌ش می‌کند.
تا به حال شهر نرفته و تمام ۸۱ سال عمرش را توی دهات‌ش مانده و چون دهات‌شان آن موقع‌ها مدرسه نداشته او هیچ وقت سواددار نشده. چند سال پیش هم که نهضت سوادآموزی در ده بغلی راه افتاد، او به عادت همیشگی و به دلیل ترس از موقعیت‌ها، مکان‌ها و آدم‌های جدید از ده بیرون نرفت و بی‌سواد ماند.
بی‌بی گلاب تنهاست؛ ۶۵ سال پیش، کرامت، جوانک رشید و چهارشانه‌ی ده٬ از او خواستگاری کرد. پدر و مادرش کِل کشیدند و مبارکا گفتند. کرامت رفت به شهر تا خریدهای عروسی را سامان دهد ولی هیچ‌وقت برنگشت.
هرکس حرفی می‌زد و نظری می‌داد؛ جنازه‌اش هیچ‌وقت پیدا نشد و کسی هم از نمردن‌ش اطمینان نداد. گلاب آن موقع‌ها «بی‌بی» نبود؛ جوان بود و زیباترین دختر ده؛ خیلی‌ها به خواستگاری آمدند و گلاب حتی به زور کمربند پدرش و ناله و نفرین مادرش هم رضا نداد.
گلاب نشست به پای کرامت. کسی که هیچ‌وقت معلوم نشد چه بلایی سرش آمده.
پدرش از غصه‌ی سرکشی او دق کرد و مادرش ماند و سوخت و او هم مرد.
برادر کوچکش از ننگ قصه‌ی خواهر به جای دوری رفت. جایی که هیچ کس چیزی از او نمی‌دانست و دیگر برنگشت. فامیل‌ها از دورش دور شدند و گلاب تنها ماند.
تنهایی اخلاق آدم‌ها را خراب می‌کند. انتظار خلق‌شان را تنگ می‌کند؛ گلاب نه اخلاق خوبی داشت و نه خلق گشاده‌ای.
گلاب خیلی تنها ماند، کم‌کم شد «بی‌بی گلاب»٬ پیرزن غرغرو و تنهای ده.


نفر دوم: پریا

پریا نقاش است؛ دو سال پیش لیسانس نقاشی‌ش را از دانشکده هنر گرفته و همان سال فوق‌لیسانس قبول شده؛ چند روز پیش از پایان‌نامه‌اش دفاع کرده و یکی از دانشگاه‌های ایتالیا برای دکتری درخواست‌ش را پذیرفته.
او از سال گذشته که تافل‌ش را با نمره‌ی بسیار خوبی گرفته، کلاس ایتالیایی می‌رود و حالا کاملن می‌تواند صحبت کند و کارهای روزانه‌ش را راه بیاندازد. پدرش برای تولد دو سال پیش و کادوی قبولی فوق‌لیسانس‌ش یک ماشین خیلی خوب به او هدیه داده و بسیاری از تابلوهایی که پریا کشیده دیوارهای خانه‌شان را پر کرده.
پریا دوستان بسیار زیادی دارد و معمولن هرروز با عده‌ای از آن‌ها به گالری و کافه می‌رود. رستورانی نیست که او منوی غذایش را نچشیده باشد و غذایی که او واقعن شیفته‌اش است «راویولی»ست.
پاتوق پریا و حلقه‌ی دوستان نزدیک‌ش کافه‌ای‌ست دنج و آرام توی کوچه‌پس‌کوچه‌های یک خیابان خلوت و پر از درخت، کنار یک پارک کوچک و محلی. آن‌ها دور هم می‌نشینند و از همه چیز صحبت می‌کنند. او معمولن شب‌ها حدود ساعت ۱۱ به خانه می‌رود و قبل از خواب حتمن مطالعه می‌کند. هرشب شیر می‌نوشد و یک سیب می‌خورد.
او در اتاق‌ش کتاب‌خانه‌ای بسیار بزرگ و کمد لباسی بزرگ‌تر دارد. هرروز صبح حدود ساعت ۱۰ از خواب بیدار می‌شود، دوش می‌گیرد و با مادرش صبحانه‌ای مفصل می‌خورد. نیم ساعت صرف انتخاب لباس می‌کند و تا آماده شود ساعت از ۱۲ گذشته؛ چند تا تلفن می‌زند و بعد از خانه خارج می‌شود. نهار و عصرانه را با دوستان‌ش می‌خورد و حتمن به گالری عکس یا نقاشی یا مجسمه می‌روند و حتمن در هفته یک شب را به تئاتر اختصاص می‌دهند.
جدیدن کاری به عادات روزانه‌اش اضافه شده و آن سر و سامان دادن کارها و خریدهای قبل از رفتن‌ش به ایتالیاست.
مادرش هم در تدارک یک مهمانی خداحافظی برای اوست. برادرش چهار سال پیش به دانمارک رفت و همان‌جا دندانپزشک است و چند روز پیش با فرستادن دسته‌گلی به بزرگی میرتحریر او، پریا را غافلگیر کرد.
مهمانی خداحافظی یک ماه بعد و در روز سه‌شنبه خواهد بود که شنبه‌ی بعدش پریا در هواپیمایی به مقصد رم خواهد نشست.
او به فکر این است که در ایتالیا و دور از همه‌ی کسانی که می‌شناسد چقدر تنها خواهد بود.


نفر سوم: رادمان

رادمان پسر بزرگ خانواده است؛ پدرش مهندسی سرشناس در شیراز است و مادرش معلم سخت‌گیر دبیرستان؛ خواهر و برادر دوقلوی کوچک‌ترش هردو در دبیرستان‌های نمونه‌ی شیراز درس می‌خوانند؛ رادمان دو سال پیش و بعد از قبولی در کنکور برای ادامه تحصیل به تهران آمد و در خانه‌ای که پدر و مادرش برایش اجاره کردند تنها زندگی می‌کند.
دو سال پیش او به همراه خانواده‌اش به تهران آمد و پدر و مادرش تمام کارها را از اجاره کردن خانه تا تجهیز کاملِ آن به عهده گرفتند و حالا او در یکی از بهترین دانشگاه‌های صنعتی ایران مشغول تحصیل است و یکی از دانشجویان ممتاز دانشکده‌شان به حساب می‌آید.
شب‌ها که حدود ساعت ۹ و بعد از تمام شدن کلاس‌های‌ش به خانه برمی‌گردد معمولن تا ساعت ۱۱ چراغ‌ها را روشن نمی‌کند و در تاریکی به گلدان کوچک روی میز کنار صندلی خیره می‌شود.
البته این رفتار عجیب حدود ۷ماه است که به رویه‌ی زندگی او اضافه شده؛ دو سال پیش که برای اولین بار به دانشکده رفت، دختر زیبا و ظریف و سربه‌زیری دل او را لرزاند و آینده‌ی زیبایی در دل‌ش تصویر کرد ولی چون فکر‌ می‌کرد هنوز اول راه هستند و وقت هست، گفتن و ابراز علاقه را موکول کرد به ترم‌های آخر که ۷ماه پیش دخترک زیبا با حلقه‌ای در انگشت و جعبه‌ی شیرینی‌ای در دست از در کلاس وارد شد و تمام آن آینده را بهم ریخت.
رادمان هرشب حدود دو ساعت در تاریکی مطلق به تنهایی خودش خیره می‌شود تا وقتی که مادر پدرش برای گفتن شب‌بخیر حدود ساعت ۱۱ با او تماس می‌گیرند.
تمرکز رادمان تمامن روی درس‌ش بوده و در تمام این دو سال فرصت نکرده دوستی عمیقی با کسی برقرار کند.


نفر چهارم: بهمن

بهمن تنها پسر یک خانواده‌ی پرجمعیت است. چهار روز دیگر عروسی خواهر کوچک‌ترش است که بهمن با تلاش‌های شبانه‌روزی خودش جهازش را سر و سامان داده. در هفت سالگی او پدرش که کارگر یک کارخانه‌ی پلاستیک‌سازی بوده در اثر حادثه‌ای جان خود را از دست می‌دهد و بهمن می‌شود تنها مرد خانواده.
او از چهارده‌سالگی و بعد از مرگ عمویش، که در آن هفت سال سایه‌ی پدری که رفته بود را جبران کرده بود، مجبور می‌شود در کنار درس خواندن در بازار کاری برای خود دست و پا کند و کمک‌خرج مادری باشد که با خیاطی زندگی را می‌چرخاند.
سه خواهر بزرگ‌تر و یک خواهر کوچک‌ترش را سامان داده و بعد از دیپلم تمام وقتش را به کارکردن گذرانده تا توانسته یک تاکسی بخرد و با آن بار مسئولیت را بطور کامل از روی دوش مادرش بردارد. تکه به تکه‌ی جهاز کوچک‌ترین خواهر را خودش خریده و ام‌شب که با مقداری خرید وارد خانه می‌شود می‌بیند که خواهرش لباس عروس‌ش را پوشیده و با وسایل خیاطی مادری که سال گذشته به پدر پیوسته، آخرین ریزه‌کاری‌ها را روی آن راست و ریس کند.
بهمن به آشپزخانه می‌رود و خریدها را جابه‌جا می‌کند؛ برمی‌گردد توی هال و قربان صدقه‌ی خواهری می‌رود که چهار روز دیگر بیشتر در آن خانه نخواهد بود.
بهمن به اتاق‌ش می‌رود و در نور ضعیف چراغ کوچکی که شب‌ها برای جلوگیری از سردردهای همیشگی‌اش روشن می‌کند به عکس قاب شده‌ی پدر و مادری نگاه می‌کند که نیستند.
بهمن به چهار روز دیگر فکر می‌کند؛ و به شب‌هایی که وقتی به خانه برمی‌گردد، همه‌ی چراغ‌ها خاموش‌اند.


نفر پنجم: من

قصه‌ی تنهایی آدم‌ها، قصه‌هایی زیبا اما غم‌انگیزند.
به اندازه‌ی کافی قصه‌ی غم‌انگیزِ تنهایی خوانده‌اید؛ قصه‌ی من باشد برای بعد.
شاید روزی کسی قصه‌ی من را نوشت.

پنجشنبه، آذر ۱۶

مرگِ ما باک نباشد چو بقای تو بوَد.


نیمه‌شبی شبیهِ همین، تو از لبه‌ی تپه‌ی کوتاهی پایین پریدی؛ خوب یادم است که سرد بود؛ خیلی سرد بود و هردو لباس‌های گرم‌مان را خوب به خودمان پیچیده بودیم اما سرد بود هنوز. از آن سرماهای استخوان‌سوز دی‌ماه.

نیست.
چی؟
چوب.
حالا چیکار کنیم پس؟
نمی‌دونم.
نمی‌شه که این‌جوری، یخ می‌زنیم که.
خب چوب نیست، چندتا تیکه هم افتاده بود رو زمین، خیس بودن خب. زیر این برف و بوران چوب از کجا بیارم؟
حالا چرا داد میزنی؟
خب آخه این‌جوری میگی انگار من نمی‌فهمم باید یه فکری بکنیم.
بیا برگردیم تو ماشین، تو صندوق پتو هست.
می‌میریم اون تو از سرما، بیا بدوییم. لااقل یه کم گرم شیم برگردیم تو ماشین.
باشه ‌.

دویدیم، سر تا ته جاده را دویدیم و برگشتیم توی ماشین؛ پتوها را پیچیدم به خودمان و ماندیم به امید خورشیدی که صبح طلوع خواهد کرد.
صدای عو عوی سگ‌ها مرا می‌ترساند و او خواب بود؛ دلم نمی‌آمد بیدارش کنم، از ترس خودم را بیشتر به پتو می‌پیچیدم و از ترس و سرما می‌لرزیدم. گاهی دست‌م را زیر دماغ‌ش می‌بردم تا گرمای نفس‌ش را بفهمم و خیال‌م راحت شود که زنده‌ست و هست.

شب، ذهن آدم را بهم می‌ریزد؛ شب، تو را مجبور می‌کند تاریک‌ترین ترس‌هایت را به یاد بیاوری؛ خواب برای همین مال شب است، که کم‌تر بترسیم، که کم‌تر تاریکی محک‌مان بزند با توهمات وهم‌آلودش.
خواب‌م نمی‌برد٬ توی ماشین را با دو/سه‌تا شمع گرم کرده بود قبل از این‌که بخوابد٬ دست‌م را گرفته بود و گفته بود: فقط تا صبح دووم بیار، صبح حتی شده کول‌ت هم بکنم از این‌جا می‌برم‌‌ت. و همان‌طور که دست‌م را گرفته بود خوابیده بود؛ حالا توی خواب دست‌م را ول کرده بود.
من پشت‌م از سرما تیر می‌کشید، لرزش بدن‌م را نمی‌توانستم مهار کنم، دندان‌هایم قفل شده بود، او توی خواب نفس جانانه‌ای کشید و کمی جابه‌جا شد، تهِ دل‌م قرص بود به او. چشم‌هایم سنگین می‌شدند و فشاری که فک‌م را به‌هم قفل کرده بود شقیقه‌هایم را آزار می‌داد. خوابیدم.

در خواب هزارجا رفتم و هزار چیز دیدم؛ از هزار دریا گذشتم و از هزار جنگل گریختم. خواب پریشان‌م را انگار پایانی نبود؛ انگار آن شب نحس تمامی نداشت.

نفهمیدم چطور صبح شد٬ وقتی بیدار شدم درهای ماشین باز بود، او نبود؛ رفته بود. بدونِ من؟؟ 
سردم نبود، هیچ سردم نبود؛ از ماشین که بیرون آمدم دست‌م خورد به برف‌های روی در، اما سرد نبودند، انگار جهان مرا مسخره کرده بود؛ صدایش زدم، ده بار، صدبار، هزار بار. ماشینی داشت رد می‌شد خودم را وسط جاده انداختم که ببیندم و بایستد، ندید انگار، با همان سرعت که آمده بود بدون این‌که ترمز کند به طرف‌م می‌آمد، چشم‌هایم را بستم، دست‌هایم را جلوی صورت‌م گرفتم، ان‌قدر تند می‌آمد که نمی‌رسیدم فرار کنم، ایستادم و خودم را تسلیم سرنوشت‌م کردم. با همه‌ی سرعت‌ش به سمت‌م آمد و…
رفت!
من حتی نفهمیدم چه شد، چرا به من نخورد؟ چرا سالم ماندم؟؟

کمی طول کشید تا بفهمم مرده بودم.
همان شب، توی خواب، از سرما.
و صبح، او منِ بی‌جان را با چه حالی تا کجا با خود کشانده بود؛ و جایی همان اطراف قبرستان شهر خاکم کرده بود.

گاهی، سری به آن پیچ کذایی می‌زد، وقت‌هایی که برف می‌بارید گاهی پیدایش می‌شد، پشت همان تپه می‌نشست، سیگار می‌کشید و اشک می‌ریخت.
بارها خواستم با او صحبت کنم، صدایش می‌کردم، نمی‌شنید. فقط گریه می‌کرد و به چوب‌ها لعنت می‌فرستاد و آرام که می‌شد می‌رفت.
دفعه‌ی آخر که آمد همین چند روز پیش بود؛ دیگر صدایش نکردم، می‌دانستم نمی‌شنود؛ سیگارش را کشید و رفت.
من، نمی‌دانم چند وقت است این‌جا گیر کرده‌ام، توی همین پیچ لعنتی. فکر می‌کنم سال‌ها گذشته، سال‌های زیادی از آن شب که مُردم.

یکشنبه، مرداد ۱

کز عطر مشام روح خوش‌بوست


باز صبح شده بود.
این صبحِ لعنتی هرروز می‌شد! هرروز صبح می‌شد.
مشت‌ش را حواله‌ی بالش کرد و بلند شد. کورمال کورمال رسید تا دست‌شویی و …

آن ظرف غذای کوفتی را وقتی حاضر می‌کرد به خودش و کارمندی و رییس‌ش و اداره و صبح و شب و زمین و زمان فحش می‌داد.

مجبور شد تمام کشوی سوم که جواب‌های‌ش را داخل‌ش می‌چپاند وسط اتاق خالی کند تا یک جفت جوراب شکل هم دست و پا کند و بالاخره از آن خانه‌ی کوفت‌گرفته بیرون بیاید.
ماشین را بعد از شش‌بار استارت زدن روشن کرد و راه افتاد.

توی راه دوازده بار به عمه، ننه، بابا و جد و آبادِ چندنفر فحش داد و بالاخره با بدبختی جای پارکی پیدا کرد و همه‌ی دق‌دلی‌اش را آخرسر سرِ درِ سمتِ راننده‌ی ماشین‌ش خالی کرد.

سلام…
سلام…
صبح بخیر…
نه مرسی…
آره دیدم…
نه باید فردا بنویسم…
سلام…
باشه می‌فرستم بالا…
دیروز تموم شد…
نه اون کامپیوتر خرابه…

(لعنت به پارتیشن‌بندیِ مزخرفِ اداره‌ای که پدرِ صاحابش هم مزخرف است.)


ظهر بعد از یک ساعت تو صف ماکروفر بودن بالاخره آن آشغالی که دیشب به عنوان غذا پخته بود را گرم کرد که امروز هم بلنباند ولی حتی وقت ناهار هم باید حرف می‌زد با همه.

ساعت ۵ راه افتاد سمت پله‌ها و دم ماشین به آن بی‌پدری که آینه را خم کرده بود حسابی فحش داد.
توی راه به ترافیک فحش داد، همت شرق به غرب، مدرس شمال به جنوب، و همه‌ی خیابان‌های این شهر کوفتی.

وقتی هم به خانه رسید به مغزیِ در فحش داد که این‌همه هربار که می‌خواهد در را باز کند برایش ادا درمیآورد.

بعد به شیر دست‌شویی و گلیمِ کف آشپزخانه و سطل آشغال و میز کنار مبل‌ها و یخچال خالی فحش داد.
به کفش‌های‌ش فحش داد چون بند داشتند و هربار باید یک بار می‌بستشان و یک بار دیگر بازشان می‌کرد تا یک گوری برود و برگردد. به خودش فحش داد که چرا کفش بنددار خریده.
به سوپر سر کوچه فحش داد که نانی که او دوست دارد را نیاورده و پیچید توی خیابان اصلی که برود سراغ سوپری بزرگ محل که همیشه قفسه‌ی نان‌هایش از انواع نان‌ها پر بود.
سیگار آتش زد و به فندکش فحش داد که یک‌باره چیزی از تمام عالم هستی بیرون‌ش کشید.

کسی رد شد و بوی عطری آمد که زمانی که زندگی‌ش با فحش عجین نبود از آن عطر پر شده بود.
بوی عطری که در همان خانه‌ای می‌پیچید که حالا کوفت‌گرفته و ملعون بود. بوی عطری که وقتی ظرف غذای آماده‌اش را صبح‌ها دستی و لبخندی به او می‌دادند توی دماغ‌ش می‌پیچید. بوی عطری که وقتی زندگی‌اش این‌طور کوفتی نبود کل زندگی‌ش را پر کرده بود.
عطرِ زمانی که نه اداره تهوع‌آور بود، نه میز کنار مبل انگشت پایش را آزار می‌داد، نه یخچال خالی بود، نه ماشین شش‌بار استارت لازم داشت.
عطرِ زمانی که تمام زندگی‌ش پر از رنگ و حرف عاشقانه بود، نه پر از نفرت و فحش.

عطر کم‌کم محو شد، او ماند و دو پایی که برای رسیدن تا سوپری بزرگ محل یاری‌ش نمی‌کردند.

عطر رفت، و او را با خودش برد.

شنبه، دی ۱۲

عشق داغی است که تا مرگ نیاید، نَرَوَد


چقدر دلم میخواهد بروم توی بالکن و سیگار بکشم باز.

این ریه های لعنتی جواب نمیدهند.
از زیرِ این چادرِ نایلونی که دورم کشیده‌اند که بیرون میروم، نفسهایم صدای مرگ میگیرند. سرم میچرخد دورِ تمامِ اتاقهای خانه، و سریع کَسی -هرکَسی که آن دور و بر باشد- هجوم میآورد برای برگرداندنم زیرِ آن زندانِ شفافِ نایلونی.
زندگیِ سگ میکنم این زیر. هرچه التماس میکنم ساعتی تنهایم بگذارند، دقیقه‌ای رهایم کنند به حال خودم، کَسی گوشش را حتی درگیرِ شنیدنش نمیکند.

دلم سیگار میخواهد، دلم خیابان گردی میخواهد، دلم کباب کوبیده میخواهد، دلم زندگی میخواهد.

امروز "کمند" نگهبانِ زندانِ من است. خدا را شکر که عاشق است و تا نزدیکی های نافش توی گوشی اش فرو رفته و من از همیشه بیشتر آزادی دارم، میتوانم گاهی سرم را از لابلای نرده های زندانم بیرون بیاورم.
کمند گرمِ عاشقی است، و چقدر چشمهایش تماشا دارد وقتی روی کلماتِ پیامِ معشوقش سُر میخورند. چقدر لبخندش دل انگیز و زیباست وقتی سخنِ عشق مینویسد و میخواند.

چقدر دلم برایت تنگ شده. چقدر جای خالی ات توی چشمم میزند، چقدر نیستی. چقدر نیستی وقتی دستهایم میلرزند، چقدر نیستی وقتی خس خسِ نفسهایم امانم را میبُرند، چقدر نیستی نورِ جهانم، چقدر دنیایم تاریک شده بی تو.

کمند لبخند میزند، من به فدای چشمهای عاشقت، من به قربانِ لبخندِ لطیفت دختر.

چقدر دلم میخواست خاله اش باشم. 

محوِ تماشایش بودم که نفسم باز بند رفت، با صدای سرفه‌های دنباله‌دارم سرش را بلند کرد و با آن چشمهای زیبایش نگاهم کرد.

گوشی اش را روی مبل پرت کرد و دوید سمتِ من:
آب بیارم برات؟؟
با دست اشاره کردم که لازم نیست، چشمهای عاشقش حالا نگران شده بود، با دلهره نگاهم میکرد، وسطِ سرفه‌هایم خندیدم که بگویم چیزی نیست.
نگاهش آرام شد، رفت و گوشی اش را آورد و نشست توی اتاق.
برای اینکه خیالش راحتتر باشد پیچِ کپسولِ اکسیژن را کمی پیچاند تا بهتر نفس بکشم.
با چشم تشکر کردم و باز محوِ گوشی اش شد.

یادِ خودمان افتادم، چقدر حرف داشتیم باهم، چقدر عشق داشتیم که به هم ابراز کنیم، چقدر خوش میگذشت.

صدای آژیر پیچید، همه جا داغِ داغِ بود، آتش بود که میبارید از دیوار، تو صدایم میزدی و من نمیدیدمت. صدایم میزدی و دودِ سیاه بیشتر و بیشتر میشد، سینه‌ام میسوخت، انگار آتش فرو میدادم به جای هوا، چشمهایم ندید و مغزم انگار خواب رفت، قبل از اینکه همه جا سیاه شود صدای تو دور و دورتر میشد.

وقتی با درد و عذاب چشمهایم را دوباره باز کردم، تو پر کشیده بودی، تو، همه ی دنیای من، دیگر نبودی و من عینِ زالو چسبیده بودم به این زندگی مسخره. به این زندگیِ سگی، مثلِ زندانیِ ابد.

کمند صدای خنده‌هایش اتاق را پر کرد، چقدر دلم پر از نور میشود از خندیدنش. از حالتِ سرخوشانه ای که دارد، از اینکه همیشه حواسش جای دیگریست.

نفسم به شماره افتاده بود. سرم میچرخید، چقدر دلم میخواست تمام شود، چقدر دلم میخواست بخوابم و باز خوابِ تو را ببینم، ببینم که برگشته‌ای و از دور که میآیی لبخند میزنی.
جانِ دلم، عزیزم، بخند ای همه ی قشنگیِ زندگی ام از تو.


دلم سیگار میخواهد، دلم زندگی را نمیخواهد بی تو.


کمند فریاد میزند، چشمهایم بسته‌اند، نمیتوانم بازشان کنم، صدای همهمه میآید، کسی چیزی را روی صورتم فشار میدهد، من هیچ دردی ندارم، هیچ حسی ندارم. همه جا تاریک است.


آخرِ آن دالانِ نور تو ایستاده ای و میخندی، جانم فدای خنده‌هایت، دستهایت را مثل همیشه به سمتم گرفتی تا بدوم طرفت.

کمند؟ کمندم؟؟ گریه نکن گلم، بخند عزیزم. جای من خوبِ خوبِ خوب است :)

شنبه، آذر ۲۱

سروِ من خوش میخرامی، پیشِ بالا میرَمَت.

زيرِ دنده ام درد میکند.

این تنها چیزی است که از تمامِ دنیای اطرافم میفهمم.
هیچ‌چیزی یادم نیست.
دنیایم پر شده از آدمهای غریبه‌ی دلسوز.
پر از بدو بدو و نگرانی برای کسانی که حتی نمیدانم که هستند و از جانم چه میخواهند.
کسی که تا دردم شروع میشود با اسم "پرستار" صدایش میکنند، زنی که با گریه دست روی پیشانی ام میکشد، مردی که اشکهایش را نثار دستمال میکند.
پسری که سبیلش را میجود و چشمهای قرمزش از بی‌خوابی و استرس قصه میگوید.
اینها کی هستند؟؟
چرا انقدر نگرانند؟


من چرا اینجا خوابیده ام؟ چرا نمیگذارند بلند شوم؟ زیرِ دنده ام چرا درد میکند؟
چه شده؟؟

"پرستار" آمده، چیزی توی دستم فرو میکند که درد دارد. از حالم میپرسد: امروز چطوری دختر جان؟ حسابی همه رو نگران کرده بودی ها.
من هاج و واجم.
گیجِ گیجِ گیج.
همه یعنی چه کسانی؟
این غریبه‌ها؟؟ یا خودش یا همان مرد سبیل کلفتی که وقتی با یک لبخندِ عجیب میآمد تو همه با نگرانی نگاهش میکردند و "دکتر" صدایش میکنند.

پرستار پرسید: دنده ات چطوره؟؟ بهتری؟ خیلی شانس آوردی ها. بقیه مثل تو خوش شانس نبودن. اسمت رو یادت میاد؟؟ چیزی یادت هست؟؟ اینا خانواده‌تن، میشناسیشون؟؟

اسمم؟ خانواده ام؟؟ بقیه؟

چه اتفاقی؟ کجا؟ کِی؟
چرا چیزی یادم نیست؟ چرا دنده ام درد میکند؟

"دکتر" آمد: لطف کنید بیرون باشید، امشب لازم نیست همراه داشته باشه، حالش بهتره، براش بهتره تنها باشه تا راحتتر فکر کنه، لطفن یه مقدار تنهاش بذارید، با اینهمه آدمی که نمیشناسه نمیتونه تمرکز کنه. ممنون.

این "دکتر" حرفهای مغز من را برای بقیه بلند بلند تکرار کرد. چه عجیب بود، از کجا میفهمید من چه میخواهم؟؟
از دکتر میترسیدم، وقتی توی اتاق بود فکر نمیکردم، میترسیدم بلند بلند تکرارش کند.

هروقت که میآمد زیرِ دنده ام را جوری فشار میداد انگار کار بدی کرده ام و باید تنبیه شوم. نمیدانم، شاید آسیبی که به دکتر زده بودم هم یادم نمیآمد، وگرنه دلیلی نداشت که اینطور زیرِ دنده ام را فشار بدهد.
اشکم سرازیر شد، از سرِ درد اما، دکتر گفت: دخترجان یه کمی تحمل کن، حسابی آش و لاش شده بودی، تازه الان سرحال و رو به راهی، اونهمه وقتی که خواب بودی و نفهمیدی خیلی بیشتر از اینا درد کشیده بودی. خانم دو تا مسکن قوی بزنید توی سرمش، الان بخوابه تا نصف شب، وقتی هم بیدار شد از دوربین فقط چکش کنین. تو اتاق نیایید، خانواده ش هم لطفن راه ندید، تنهایی براش بهتره، اگر هم شروع کرد به حرف زدن -هر چیزی- به من زنگ بزنین، من میرم خونه دیگه، چهار روزه اینجام.

پرستار "بله دکتر" گویان رفت بیرون و با دو تا آمپول برگشت و وقتی توی کیسه ای که کنارم آویزان بود خالی شان کرد سرم کم کم سنگین شد و خوابم برد.

خوابم آشفته بود، صدای جیغ چند نفر باهم میآمد، من چیزی نمیدیدم اما صدای داد و بیداد و جیغ میآمد، انگار از جایی پرت میشدم ولی تنها نبودم، صدای جیغها از کنار گوشم میآمد و این صدا تا پایین همراهم بود.
من چیزی نمیدیدم، تاریک بود، تنها صدایی که میشنیدم صدای جیغ بود، حتی نمیفهمیدم کجاییم، وقتی محکم به چیزی برخورد کردیم از خواب پریدم و باز روی همان تخت و زیرِ همان سقف و کنار همان دستگاهها بودم.
بیرون تاریک بود، حتمن همان نصفِ شبی بود که دکتر گفت.
هیچکس توی اتاق نبود. زیرِ دنده ام میسوخت.

میخواستم باز بخوابم تا بفهمم چه شده، چشمانم را فشار دادم، خوابیدم.
دوباره جیغ، نه، جیغ نه، قبلترش چه بوده، باید میفهمیدم قبلترش چه بوده، سرم را باید بچرخانم.


جوجه؟؟ خیلی حال میده نه؟؟
نه، خیلی هم بَده، چیه هی میندازدمون پایین.
خیلی هم باحاله، فقط غر میزنی.
غر نمیزنم ولی اونهمه بازی باحالتر بود، بعدش بریم اون که من گفتم رو سوار شیم.
باشه بابا غرغرو.

خندید، چشمان زیبایش میخندید، لبهای عزیزش میخندید، عزیزکم، دلم، داشت میخندید.
آن اپراتور احمق باز هم صندلی‌هامان را ول کرد اما اینبار کل بدنه از هم پاشید، داشتیم میافتادیم، واقعن میافتادیم، صدای جیغ میآمد، با تکانهای شدید و محکم خوردیم به زمین و سکوت محض بود.

از خواب پریدم.
با جیغ از خواب پریدم، پس کجاست؟؟ کو؟ او کجاست؟؟ پرستار؟؟ کجاست؟

پرستارها دویدند توی اتاق.
گفتم اون کجاس؟؟ کوش؟؟

یکی به بقیه گفت: به دکتر زنگ بزنین.

یکی دیگرشان از اتاق بیرون دوید، یکی دیگرشان گفت: چیزس نیست، آروم باش، چیزی نیست.

گفته بودند که بقیه مثل من خوش شانس نبودند، بقیه یعنی او، چقدر گذشته از آن روز؟؟

چقدر زنده مانده بودم بی او؟؟

چشمانم را بستم، نمیخواستم دیگر بازشان کنم، دیگر بازشان نکردم.

جمعه، شهریور ۲۰

ای همدمِ روزگار، چونی بی من؟

از تمامِ خاطراتی که روی دفترم بالا آورده بودم یکی شان میخورد توی چشمم. مثلِ یک تکه سنگِ براق روی کوه که از دور برایت دست تکان می‌دهد، یا حتی ستاره‌ی غمگینِ تنهایی که میانِ یک کهکشان با ناامیدی چشمک میزند.

خاطره‌ی آن روزِ برفیِ لعنتی.
توی جاده‌ی مه گرفته ی خلوت که حتی سگهایش هم در آن سرما گوشه‌ای خزیده بودند.

ما، مست، مبهوت و عاشق و هوا، گرفته، برفی و سرد.

دستهای ما را دستکش ها نمیتوانستند گرم کنند. آن سرمای عجیب را هیچ آتشی حتی نمیتوانست کمی قابل تحمل کند، چه برسد به چند تار و پودِ بهم پیچیده‌ی نازک از تنِ گوسفندی که معلوم نبود خودِ بدبختش در کدام عیدِ قربان رو به قبله شده است. 
گرمای دستهای ما از قسمتِ چپِ سینه‌هامان بود. از آن ماهیچه‌ی پُرکارِ لعنتی که وقتِ خاطره ساختن آنقدر تند میکوبد که برفِ سنگینِ خاکستری هم انگار سرمایی ندارد. همان ماهیچه‌ی پُرکارِ لعنتی که وقتِ مرورِ خاطره‌ها آنقدر تند میکوبد که ریه هایت برای رسیدن به او از درد به هم می‌پیچند. همان ماهیچه‌ی پُرکارِ لعنتی که بعد از رفتنت بارها برای ایستادنش التماس کرده بودم.
گرمای دستهای ما از همان ماهیچه‌ی پُرکارِ لعنتی بود. 

ماشین چنان روی برف لیز میخورد که حتی یک متر جلوتر رفتن هم انقدر دیوانگی بود که حدِ جنونِ ما به آن نرسد. نگه داشتیم، بنزین آنقدری نبود که بشود توی ماشین بمانیم و بخاری را روشن نگه داریم. توی ماشین ماندن احمقانه بود، زدیم بیرون به برف بازی، دنبالِ هم میدویدیم و با خنده‌های مستانه به هم برف میکوبیدیم. تا تو پیچیدی پشتِ آن سنگِ بزرگِ سفیدپوش و آن خطِ خونِ لعنتی.
ساکت شدی و من از پشت دویدم سمتِ تو تا گلوله‌ی برفم را بکوبم به پهلویت و شرط را بِبَرم که با چهره‌ی حیرانِ تو از دستم افتاد. 
این چیه؟
هیس، نمیدونم، بیا برگردیم تو ماشین.
شاید کسی کمک بخواد.
خب بخواد، ما پلیسیم یا دکتر؟ بیا برگردیم.
نه، بذار یه نگاهی بکنم.
کجا میری دیوونه، بیا اینجا میگم.
عه، چرا اینجوری میکنی؟ بذار نگاه کنم دیگه، شاید حیوونی چیزی زخمی شده.
هیس، انقدر بلند حرف نزن، بیا بریم تو ماشین، آروم آروم رانندگی میکنم میرسیم یه قبرستونی بالاخره. 
نه، نمیام، تو برو، نمیتونم اینجوری بیام.
لعنتی، اگه خطرناک باشه چی؟
دیوِ دو سره؟ یا اژدها؟ تهِ تهش سگه دیگه.
دیوانه.

تو برگشتی سمتِ ماشین و من پیچیدم به کوره راه. مهِ لعنتی جلوی دیدم را گرفته بود، اما منِ لعنتی ول نمیکردم. انقدر رفتم که دیگر نه جلو را میدیدم، نه پشتِ سرم را.
صدایت کردم و صدایم توی کل کوه و جاده پیچید، صدای قدمهای آهسته‌ای میآمد که صدای پای تو نبود. آن خطِ خون به هیچ جا نمیرسید، توی خودش میپیچید و برمیگشت همانجایی که شروع شده بود، صدای ناله‌ی تلخی که معلوم نبود از گلوی چه موجودی بیرون میخزد همه جا را گرفته بود و آن صدای پای لعنتی که انگار پشتِ سرم میپیچید، همه جا بود.
من صدایت میزدم، درمانده تر از مادری که جسدِ کودکش را دریا برایش پس فرستاده، من تو را صدا میزدم، بیچاره تر از پدری که از پسرش فقط یک پلاک برگشته، و ناامیدتر از معشوقه ای که اسبِ یارش بی سوار آمده.
و انعکاسِ ناامیدترِ صدایم مثلِ سیلی توی گوشم میخورد.

به هوش که آمدم آفتابِ بی رمقی روی برفها میتابید و مردی با لباسِ قرمز مدام با من حرف میزد و آن یکی با لباس سفید چیزی را دورِ دستم سفت میکرد.

تو، آنطرف تر، برای کَسی با لباسِ سبز حرف میزدی و او با سرِ پایین با دقت گوش میکرد و همتای کم درجه‌ترش یادداشت برمیداشت.
کسی زیپِ کیسه‌ی سیاهی را میبست و تختِ چرخداری را توی ماشینِ سفیدِ بلندی هُل میداد و دنیا دورِ سرِ من میچرخید.

نخواستم دیگر ببینمت.
تو نیامدی، آن دقیقه های نفرت انگیز تو نیامدی، آن لحظه‌های وحشتناک تو نیامدی. اسمِ تو را صدا زدم، وحشت زده دنبالت دویدم اما تو نیامدی. تقصیرِ من بود یا نبود، کارِ احمقانه کردم یا نکردم اما تو مرا تنها گذاشته بودی، توی آن مهِ نفرین شده، زیرِ بارِ وحشتی که پشتِ سرم راه میرفت، تو را صدا کردم و جوابش صدای گرمِ تو نبود، "آمدم" گفتنِ تو نبود، پژواکِ صدای ناامیدِ خودم بود که مثلِ درد توی گوشم میپیچید.

پشتِ درِ اتاقم توی بیمارستان ماندی، روی نیمکتِ بیرون خوابیدی اما دیگر میدانستی که تمام شدیم. که وحشتِ آن روز برای همیشه توی دلِ من ماند و خاطره‌ی نیامدنت زبانم را با خود بُرد.

چشمانم را که روی مردِ قرمزپوش باز کردم، دیگر کسی صدای مرا نشنید.

تو رفتی، نه چون دلت میخواست، چون میدانستی ماندنت چیزی از وحشتِ من کم نمیکند. میدانستی که دیگر هیچ‌وقت صدایت نخواهم کرد، میدانستی که همه ی سالهای بعد از آن، هر دانه ی برفی که از آسمان ببارد، هر زمستانی که از راه برسد، هر مِه ـی که زمین را فرا بگیرد، یا هر قطره خونی که جایی بریزد، من اسمِ تو را توی دلم فریاد میزنم و از وحشت میلرزم، اما تو نخواهی شنید، تو رفتی چون ماندنت دیگر فایده‌ای برای حالِ خرابِ من نداشت.

نمیدانم حالا که سالها گذشته، تو چه میکنی یا کجایی، اما من، کنجِ این اتاقِ امنِ سفیدپوشم، پشتِ میله هایی که برای امنیتم روی پنجره کشیده اند و لا به لای آنهمه قرص و دوایی که میخورانندم، به تو فکر میکنم هنوز.

وقتی که پرده های کلفتِ قهوه‌ای را دورِ پنجره میخ میکنند میفهمم که زمستان آمده، میفهمم که نمیخواهند من دیگر زمستان را ببینم.
هرسال، وقتی این پرده‌ی قهوه‌ای روی پنجره‌ام مینشیند، من هشتاد و نه بار خوابِ تو را میبینم، که پشتِ سنگِ بزرگی میپیچی که مِه دورِ آنرا گرفته و صدای خودم را میشنوم که اسمِ تو را توی کوه فریاد میزند.

تو، اما نمیآیی.

پنجشنبه، شهریور ۱۲

ای رقیب از برِ او یک دو قدم دورتَرَک

"خوندنِ نوشته‌های روی قبر عمرِ آدمو کم میکنه"

پیرمردِ سیاهپوشی با بیلی بر دوش که شواهد نشان میداد قبرکَن باشد این را گفت و رد شد.
با چشم دنبالش کرد، سرش پایین بود ولی روی قبرها را نگاه نمیکرد، سوت میزد و میرفت، انگار مرگی که روی قبرستان حکومت میکرد را مسخره کند، انگار که به مُرده ها فخر بفروشد.

نگاهی به پهنه ی دشتی انداخت که گلهایش از سنگ بود، سنگهای کنده کاری شده، با تک و توکی درخت، که کمی از دلگیری محیط کم میکرد.

وسطِ هفته بود و اهل قبور انگار ملاقاتیِ زیادی نداشتند. گاه و بیگاه زنی یا مَردی کنارِ سنگی نشسته بود و قرآنی میخواند یا دعایی میکرد یا درد دلی.
قطره اشکی هم اگر مانده بود نثار میکرد یا با گلاب سقفِ خانه‌ی کوچکِ متوفی را جلا میداد. پسرکی نه چندان مرتب و تمیز چند شاخه گلایلِ پلاسیده را به قیمتِ پایینی حراج کرده بود. مردِ جوانی شکلات خیراتی را بینِ جمعیتِ انگشت شمارِ آنجا پخش میکرد و از دورِ دور صدای ضجه ی زنی را باد جابه‌جا میکرد.

نمیدانست کجا برود یا کجا بنشیند. چندتایی نیمکتِ فلزیِ قدیمی بینابینِ قطعه‌ها کاشته بودند، زیرِ درختی جایی، ولی رنگِ خاکستریِ سردش دلِ آدم را میزد.
پیشِ خودش فکر کرد کاش نیمکت ها را نارنجی کرده بودند یا لااقل سبز. اینهمه سنگِ سیاه یا خاکستری برای دلگیر کردنِ جاماندگانِ آنهایی که زیرِ سنگها خوابیده بودند کافی بود. کاش لااقل رنگی و جلایی به نیمکتها میدادند.

سرش پایین بود و فکر میکرد که جعبه‌ای خرما جلوی نگاهش را گرفت، زنِ جوانی با چشمانِ اشکآلود و لبی لرزان جلویش ایستاده بود، زیرِ لب ذکر میگفت و اشک میریخت، یک دانه خرما برداشت و زن در پهنه ی دشتِ خاکستری گم شد.

پیچید سمتِ گنبدهای مسجد مانندی که مثلِ قطار کنارِ هم ایستاده بودند، مقبره‌های خانوادگی شکوه جلالِ خاصی داشتند اما چیزی از دلگیری و سردی و خاکستریگیِ آنجا کم نمیکرد.

قدم زنان رفت به طرفِ ورودیِ مترو، آرام آرام پله‌ها را پایین رفت و نشست منتظرِ قطار. 

توی قطارها خیلی سرد بود، زنی با بچه‌ی بغلش روبه‌رویش نشسته بود، بچه شاید پنج یا شش ماهش بود. مادر تقریبن تمامِ شالش را دورِ بچه پیچیده بود اما انگار باز سرما دستهایش را از لابه‌لای شالِ مادر میچسباند به کفلهای تپلش و جیغش را درمیآورد.

از مترو که پیاده شد، هجومِ جمعیت به پله‌برقی او را هُل داد سمتِ پله‌ها، آرام آرام پله‌ها را بالا رفت.

هُرمِ گرمای بیرون از خروجی مترو میپرید تو، انگار که آدم را پشیمان کند از بیرون رفتن.

تاکسی به قدری گرم بود که تمامِ سرمای مترو از وجودش پر کشید و دانه های درشت عرق تمامِ پیشانی اش را پُر کرد. قطره‌های عرقی که روی پشتش سُر میخورد و پایین میرفت جانش را قلقلک میداد.
سرِ کوچه پیاده شد و عرق ریزان کلید به در انداخت و حیاط را دور زد و پیچید به راهرو. آسانسور سه روز بود که خراب شده بود و چندنفر با جعبه‌ی ابزار و داد و فریاد داشتند درستش میکردند.
کلید را به در چرخاند و توی آشپزخانه دست و صورتش را شُست. 
کولر را تازه راه انداخته بود و موتورِ تازه سرویسش حسابی خانه‌اش را خنک میکرد. نان و پنیری آماده کرد، خورد و خوابید.

توی کابوسش آن پیرمردِ سیاهپوشِ بیل به دوش داشت پسرکِ گلایل فروش را زنده خاک میکرد و سوت میزد. زنِ جوان، خرما به دست روی نیمکتِ فلزیِ نارنجی نشسته بود و درِ چهارتا از مقبره‌های خانوادگی باز بود و مُرده ها باهم معاشرت میکردند. خودش روی دوشِ چندتا غریبه، روی تختی جابه‌جا میشد و صدای ضجه ی زن از دورها میآمد.
سه نفر از مقبره‌های خانوادگی بیرون آمدن و الله اکبر گویان پشتِ تختِ روانش راه افتادند. خودش زیرِ پارچه‌ای سفید فقط میتوانست چشمهایش را تکان بدهد. پیرمردِ سیاهپوشِ بیل به دوش که از کُشتنِ پسرک فارغ شده بود داشت قبرِ جدیدی میکَند و سوت میزد، مردها زمینش گذاشتند، و پیرمرد سوت زنان رویش خاک میریخت و ناگهان همه جا تاریک و ساکت شد. آرامشِ خوبی داشت. جوری که نگرانِ هیچ‌چیزی نبود.

از خواب که بیدار شد، تمامِ مسیری که دیروز آمده بود را برگشت. فکر میکرد شاید چیزی را در آن دشتِ خاکستری جا گذاشته است.

شنبه، مرداد ۳۱

یادداشتی درباره ی هیچ چیز

"این نوشته درباره ی هیچ چیز نیست. کلن شاید این کلماتِ کنارِ هم، نوشته حساب نشوند. نوشته انگار باید موضوعی داشته باشد که در ابتدای آن، راجع به آن موضوع هیجان ایجاد کرد، بعد در ادامه کلی حرف به آن اضافه میکنی و اعلام میکنی خیلی راجع به موضوع میدانی، سپس در انتها با یک لبخندِ رضایت، همان موضوع را جمع‌بندی میکنی و خلاص. همه از جایشان بلند میشوند و برای شما که انقدر فهمیده‌اید دست میزنند.
فردای آن روز روزنامه‌ها پُر میشوند از واه واه گفتنها و یا هورا کشیدنهای منتقدانِ موافق و مخالف حولِ محورِ موضوعی که شما درباره ی آن نوشته بودید.
خلاصه چند صباحی کلِ فرهنگِ مملکت دورِ موضوعِ مطرح شده‌ی شما میچرخد، تا باز از کجا یک فرهیخته ی همکار یا دشمن پیدا شود، موضوعِ دیگری مطرح کند و الی آخر.

اما بنده هیچ ادعای فرهیختگی یا فهمیدگی یا فرهنگی یا اجتماعی و یا سایرِ اداعاها را ندارم.
بنده کلن یک ماشینِ تایپ بیشتر ندارم از آلات و ادواتِ فرهیختگی. نه روابطِ فرهنگی با جمعِ روشنفکران دارم و نه منتقدی که بخواهد برایم هورا بکشد یا واه واه کند. متاسفانه من فقط همین یک برگه کاغذ را دارم تا نظریاتِ نه چندان روشنفکرانه ام را بنویسم.
این نوشته‌ای که دارم مینویسم درباره ی هیچ چیزِ خاصی نیست. فقط یک نوشته است.
چیزی که شاید همه گاهن انجام بدهند. یکی کاغذ و خودکار برمیدارد، یکی دکمه‌ی پاورِ کامپیوترش را فشار میدهد، یکی تبلتش را روشن میکند، یکی نوتِ موبایلش را باز میکند.
بالاخره هرکسی هرجایی که باشد، گاهن دلش نوشتن میخواهد، من هم ماشینِ تایپم را راه انداخته ام.
البته این ماشینِ تایپ در ابتدا مالِ من نبود. پدربزرگم، آن موقع که جوان بود و چشمش سو داشت (به قولِ خودش) با شاگردی در مغازه‌ی کفاشی پولی جمع کرد این ماشینِ تایپ را خرید و با چند کلاس سوادی که داشت نشست کنارِ عدلیه و برای مردم عریضه مینوشت.
خلاصه یکی از همان روزهای عریضه نویسی مادربزرگم را میبیند که با مادرش، داشته از بازار برمیگشته. خلاصه همان ماجرای یک دل و صد و دل و اینها و نتیجه‌اش شد این خانواده‌ی پرجمعیتِ ما.
این ماشینِ تایپ هم از آن خدابیامرز (انشاءالله که خاکش باقیِ عمرِ شما باشد) رسیده به بنده که نوه ی سومِ پسری اش حساب میشوم. پدرم البته فرزندِ دومِ آن خدابیامرز بود. نوه های اول و دوم که دخترعمو و پسرعموی بزرگم هستند، بچه‌های عموی بزرگم و به عبارتی پسرِ اولِ پدربزرگِ خدابیامرزم.

داشتم میگفتم که هرکسی به نوعی دوست دارد که چیزی بنویسد و به اصطلاح دستی به قلم ببرد. البته الان چون همه چیز کامپیوتری و دیجیتال شده، کمتر قلم به دستِ کسی میبینیم. بیشتر مردم با موبایل و تبلت و کامپیوتر و لپتاپ مینویسند. من البته این ماشینِ تایپ را به همه اینها ترجیح میدهم. چون من را یادِ دورانِ کودکی ام می اندازد. همان وقتها که در خانه‌ی پدربزرگم زندگی میکردیم و هرروز آقاجان (پدربزرگم را عرض میکنم) این را میزد زیرِ بغلش و میرفت دمِ عدلیه که دیگر دادسرا شده بود برای عریضه نویسی. البته از وقتی اسمش عوض شد نمیدانم چه شد که مردم همه باسواد شدند و دیگر کسی عریضه نمیخواست. آقاجانِ بنده هم بیشتر بر حسبِ عادت میرفت دمِ دادسرا و با دوستان و همکارانِ قدیمی مینشستند به حرف و تعریف و چای نوشیدن.
این چای را هم از قهوه‌خانه ی دوستِ قدیمی شان میگیرند. البته این قهوه‌خانه سالهای سال آنجا بوده. از زمانِ عدلیه تا حالا که دادسرا شده. خلاصه آقاجان هرروز که از سرِ کا (مثلن) برمیگشت، بینِ همه ی نوه ها من را صدا میکرد و روی پایش مینشاند و برایم از قدیمها تعریف میکرد. این شد که این ماشینِ تایپ را بعد از فوتِ آقاجان دادند به من.
من خب بچه بودم، میخواستم عریضه نویس شوم، ولی الان کارمندِ اداره ی ثبت‌احوال ام. البته کارمندِ جز، چون چشمانِ ضعیف و عینکِ ته استکانی ام نگذاشت که بیشتر از دیپلم سواد جمع کنم. خلاصه با پارتی بازیِ خان عمو (همان عموی اولم، پسرِ ارشدِ آقاجان) دستم اینجا بند شد و مشغول شدم به کار.

از خدا که پنهان نیست، از شما چه پنهان که مادرم چند وقتی است که دخترِ همسایه‌مان را برایم در نظر گرفته که من هروقت میبینمش تا بیخِ گوشهایم سرخ میشود.
امروز در یک تکه ای از روزنامه که راجع به صادق هدایت نوشته ای گذاشته بودند خواندم که در توصیفِ یک بنده خدایی مثلِ من کلمه‌ی "کور مکوری" را به کار برده بود که واقعن من را خیلی ناراحت کرد. این بود که دویدم سمتِ ماشینِ تایپم تا مقاله ای پر طمطراق راجع به صادق هدایت بنویسم ولی چون اصلن نمیدانم این آقای به اصطلاح محترم کیست و چه کاره هست، مجبور شدم نوشته ام را راجع به خودم بنویسم که به همه بگویم این طرزِ صحبت کردن راجع به آدمهایی که عینکِ ته استکانی میزنند درست نیست. من یک زندگیِ معمولی دارم و دارم...."

آقای صاحبی، سردبیرِ روزنامه، برگه ی کاهی را روی میز پرت کرد، چشمهایش را مالید و آبدارچی را صدا زد تا برایش چای بریزد.
"باز چی شده آقای صاحبی؟"
"چیزی نیست، یه بنده خدایی امروز اومد اینو داد و قسم و آیه که اینو بخونید چاپ کنید، سرم درد گرفت انقدر معلوم نیست چی بود."
آبدارچی با چایی آمد و برگه در سطل زباله ی روزنامه آرام گرفت.

سه روز بعد، در صفحه ی حوادثِ روزنامه، خبرِ تصادفِ منجر به مرگی چاپ شد درباره ی تصادفِ یک راننده‌ی بی احتیاط با یک عابرِ کم بینا که به دلیلِ سرعتِ بالایش نتوانسته بود ماشین را کنترل کند و ضمنن فراری هم بود.
آقای صاحبی وقتی عکسِ مردِ متوفی را دید یادش آمد که همین مرد، چهار روز پیش برایش نامه ای آورده بود.

تیترِ سرمقاله ی آنروزِ روزنامه "کور مکوری" بود.

یکشنبه، تیر ۲۸

بهار از دستای من پر زد و رفت


"کیوان تویی؟" 
"بله، همینجاست؟"

پیرزن با شک و حتی اندکی اخم نگاهش کرد. چند کلمه‌ای ترکی گفت و دخترکی که داشت ترجمه میکرد با لهجه‌ی ترکی گفت: "خانم مهندس نیست. یک روزهایی یکهو سگش رو برمیداره، با اون کیف گنده هه که میندازه پشتش، دوتایی تو این جنگل پشت روستا غیبشون میزنه. کارش همینه. هردفعه یه شیشه‌ای چیزی با خودش میبره، پر جونور برمیگردونه."
پیرزن چیزی به ترکی گفت و چشمهایش را ریز کرد تا سر تا پایش را ورانداز کند. دخترک گفت: "بی بی میگه کی راه افتادین؟"
"سه روز پیش."
پیرزن غرولندی کرد و دختر گفت:" بی بی میگه این دختر سه ساله اینجاس، شما سه روزه اومدی دنبالش؟"
"بی خبر بودم، تازه یه هفته‌س فهمیدم"
پیرزن چیزی شبیه فحش گفت و دختر هم ترجمه نکرد. دیگر داشت بیتاب میشد. از دختر پرسید: "خونه ی بهار کدومه؟"
پیرزن داشت حرف میزد، تمام که شد، دخترک با نگاهی خندان رو کرد به و گفت: "بی بی میگه سرده، بیا خانه ی من تا خانم مهندس بیاد، خودتان میدانید دیگه بعد چه کنین، اگر امشب نیاد، فردا دیگه حتمن میاد."
بی بی دستِ دخترک را کشید و با سر به او اشاره کرد که دنبالشان برود.
هوا سرد بود، برفِ نیمه آب شده‌ای همه جای روستا را گرفته بود، و کوههای اطراف تقریبن سفید بودند. توی این سرما جنگل رفتن اصلن عاقلانه نبود. بهار معمولن کارهایش عاقلانه نبود. وقتی میخواست کاری بکند، میکرد. حالا اگر تمامِ دنیا میگفتند نکن. بهار معمولن عاقل نبود. اما او منطق بر زندگی اش حکومت میکرد. خل بازیهای بهار دیوانه اش میکرد. عاشقی کردنشان مثل هم نبود.
بهار فرهاد بود، او مثل خسرو عاشقی میکرد. بهار لیلی میشد و از او توقع مجنون داشت، اما او آدمِ این عاشقی ها نبود. حوصله‌اش را نداشت. بهار زندگی اش بود اما زندگی کلافه اش کرده بود.
بهار بلند حرف میزند، شلوغ میکرد، عصبانی که میشد همه ی دنیا را بهم میزد، او حتی عصبانیتش آرام بود.
بهار عاشقتر بود. چون ذاتِ عاشقی، دیوانه بازی و مجنونی است، او دوست داشت، منطقی و آرام.
دعوایشان که میشد، بهار گریه میکرد، دیوانه میشد، او حرف میزد، جواب میخواست.
باهم، خوش بودند، بی هم نابود، اما باهم نمیتوانستند، نمیشد. نمیساختند. ویران میکردند فقط.
بهار نمیگذاشت تمام شود، هربار، هزار کار میکرد که تمام نشود. گریه میکرد، قهر میکرد، ناز میکرد، تهدید میکرد، شعر میفرستاد، تا بالاخره عاشقی اش به منطقِ او پیروز میشد. اما بارِ آخر، هرکار که کرد او کوتاه نیامد. تمام شد.
بهار فرو ریخت، بهار پاییز شد، بهار زمستان شد، تمام شد.
او هم خوش نبود. زندگی اش آرام بود ولی بهار نداشت. زندگی اش انگار دیگر فصل نداشت. بهار محو شد، هیچ تماسی نمیگرفت، هیچ کاری نمیکرد که باز "ما" شوند. او هم همین را میخواست. تهِ دلش اما خوشحال نبود. چیزی گم شده بود که آرامشِ الآنش جای خالیش را پر نمیکرد.
چهارسال صبر کرد شاید از بهار خبری شود. نشد.
شروع کرد آرام آرام دنبالش گشت. چندروزی محلِ کارِ آخرش را زیرِ نظر گرفت. خبری از بهار نبود. یکبار به خودش جرأت داد و رفت جلو از همکارهایش سوال کرد. گفتند کسی به این اسم نمیشناسند. ترسید. نکند تهدیدهایش را عملی کرده باشد. نکند دیوانگی کرده باشد. نه، نه، بهار زنده بود، باید پیدایش میکرد.
رفت جلوی در خانه شان. چقدر خوشحال شد وقتی مادرش را دید. رفت جلو، سلام کرد، مادر بهار اول او را نشناخت. بعد با لبخندِ تلخی گفت: "به به، از این ورا، کاری داری؟" "بهار خوبه؟" "نمیدونم، ایشالا خوبه." "یعنی چی نمیدونم؟ بهار کجاس؟" "چه کار داری با بهار؟ مگه باز اومده سراغت؟" "نه، خواهش میکنم، کجاس؟" چشمهایش پر از ترس شد، وقتی مادرش گفت بهار چند سال پیش یکهو رفت، حتی به کسی نگفت کجا میرود، فقط رفته بود، هرروز با موبایل به مادرش زنگ میزد ولی هیچ‌وقت نمیگفت کجاست. مادرش از گریه و خواهش خسته شده بود. ول کرده بود، دیگر فقط همین که بهار زنگ میزد راضی اش میکرد.
آنروز تا خانه پیاده رفت. فکرِ اینکه بهار کجاست و چه میکند، خوشحال است یا نه، تنهاست یا نه، داشت دیوانه اش میکرد.
وقتی رسید تقریبن شب بود.
نقشه را باز کرد، تمامِ ایران را با چشم دنبالِ بهار گشت، یادش آمد آن وقتها که بهار دیوانه میشد و میگفت که میرود، یا یکی از روستاهای شمال را مقصد میکرد یا روستای پرتِ دوری نزدیک ارسباران.
دو روز فکر کرد، نمیتوانست بدونِ بهار باشد. لیستِ چیزهایی که لازم داشت را چک کرد، وقتی همه چیز سرِ جایش بود، رفت سراغِ اتوبوس.

حالا رسیده بود، بعد از آنهمه راه، اما اینبار بهار با خنده‌هایش به استقبال نیامده بود. اینبار بهار حتی منتظرش هم نبود.

به خانه‌ی بی بی که رسیدند، خواهش کرد که اجازه بدهد وسایلش را اینجا بگذارد و برود دم خانه ی بهار.
پیرزن پسرش را صدا زد، چاووش پدرِ آلما، دخترکِ دیلماج، آمد جلوی در، پیرزن رفت و آلما برای پدرش به ترکی توضیح داد. چاووش با لبخند سلام و علیکی کرد و گفت: "مهندس هوا خیلی سرده، بذار فردا صبح میبرمت." "نمیخوام باعثِ زحمت بشم براتون، ولی باید الان برم، اگه سخته فقط آدرس بدین خودم میرم." "نه نه، این چه حرفیه، الان میام، یه چیزی بپوشم الان میام."

چاووش جلو میرفت، او پشتِ سرش، کوچه‌های پلکانی روستا لیز بود، عجب جایی بود، زیبا و ترسناک و سخت. سرمای سختی داشت، سوزِ بدی داشت. بهار سرمایی بود، توی چله ی تابستان هم سردش میشد، سه سال اینجا چطور دوام آورده بود؟
بهار هیچ کاریش عاقلانه نبود. حتی جای پناه گرفتنش. باید جایی میرفت که تنِ نازکش انقدر سختی نکِشد. کاش قبلِ رفتن از او میپرسید که کجا باید فرار کند، او میگشت، جای گرمتر و آرامتری برایش پیدا میکرد. بهار، آدمِ این زمستانِ سرد نبود.

خانه‌ی کوچکی نزدیکِ ورودیِ جنگلِ پشتِ روستا بود، چاووش ایستاد، نفسی چاق کرد و گفت: "رسیدیم تقریبن، همان خانه سفیده ـس"

در باز بود، او نگاهی به چاووش کرد، اجازه میخواست وارد شود، چاووش نگاهِ گیجی کرد، در چشمهایش چیزی معلوم نبود، هیچ چیز.
در را هل داد و رفت تو.
همه جا پر از رنگ بود. پرده‌ی بنفشی اتاقِ بزرگ را به دو قسمت تقسیم کرده بود. پشتِ پرده تختِ چوبیِ بزرگی بود، با میزِ تحریرِ کوچکی که انگار بهار خودش ساخته بود. کنار میز کلی کتاب روی هم چیده بود. آینه ی بزرگی به دیوار بود.
هر سه پنجره ی اتاق با پرده های کلفتی پوشیده بود. کاناپه ی بزرگی کنار دیوار بود، کنارِ پنجره شومینه بود، که چوبهای نیم سوخته در آن خوابیده بودند. پشتِ در، بومِ نقاشی ای بود که منظره‌ی روستا را نه خیلی حرفه‌ای روی آن کشیده بودند. احتمالن کار بهار بود.
میز بزرگی با گلدانی روی آن وسطِ اتاق بود، لپتاپِ خاموش با تعدادِ زیادی سی دی، بسته‌ی بیسکوئیت نیمه پر و لیوانِ خالی بقیه ی چیزهای روی میز بودند.

کمدِ لباسهای بهار گوشه‌ی دیگرِ اتاق بود.
چندجفت کفشِ کوه هم کنارِ کمد ردیف شده بودند بیخِ دیوار.
خانه سرد بود. خیلی خالیتر از آن بود که بهار در آن خوشحال باشد. اتاقِ بهار یادش بود. پر بود از کلی وسیله‌ی بی استفاده، عادت داشت دورش را شلوغ کند. 
ذره‌بینی که خودش برای بهار خریده بود روی میز تحریر نظرش را جلب کرد، جلوتر که رفت دید که روی میز پر از سوسکهای مختلف است. رنگارنگ، در سایزهای کوچک و بزرگ. بهار عاشقِ سوسکهای جنگل بود.

از اتاق بیرون آمد، به چاووش گفت شب همینجا میماند تا فردا بهار برگردد. چاووش پا به پا کرد، انگار نمیخواست غریبه‌ای در خانه ی خانم مهندس بماند، انگار امانتداری اش لطمه خورده باشد
او گفت: "نگران نباش، به چیزی دست نمیزنم، فقط منتظر میمونم بیاد."
چاووش چیزی نگفت، با سر خداحافظی کرد و رفت.

او سیگاری روشن کرد و آتشی هم به جانِ چوبهای شومینه انداخت. خانه کم کم گرم شد، چشمهای او هم گرم شد، خستگیِ چندروز سفر چشمهایش را بست. همانجا روی کاناپه خوابید.

صبح، با صدای داد و فریاد چند نفر بیدار شد، فکر کرد اهالی آمده‌اند تا به خاطر اینکه بی اجازه ی خانم مهندس رفته توی خانه اش با او دعوا کنند. 
کاپشنش را پوشید و زد بیرون. خودش را آماده کرده بود هرچیزی بشنود، ولی انگار اتفاقِ دیگری افتاده بود.

سگی زخمی و خونین میدوید و مردم دنبالش، چاووش را که دید دوید سمتش. 
"چی شده؟"
"سگِ خانم مهندسه، معلوم نیست چی شده، زخمی و خونیه، تنها هم برگشته. چقدر گفتیم نرو الان وقتِ جنگل نیست."
دلش ریخت، بهار کجا مانده بود؟ شاید کمک میخواست.
"کی با این سگ نزدیکتره؟ کی باهاش بیشتر اُخته؟"
آلما جلو دوید.
"ببین آلما، باید بیافتیم دنبالش، ببردمون اونجایی که اتفاق افتاده، فهمیدی؟"
آلما سر تکان داد، سگ را صدا کرد، سگ پارس میکرد و هراسان میدوید، آلما رفت سمتِ ورودی جنگل، سگ خودش را پرت کرد جلو، او دوید جلوتر از آلما، چندنفر دیگر هم دنبالشان رفتند.

سگ دمِ پرتگاهی ایستاد و پارس کرد، دورِ خودش میچرخید و پارس میکرد، ولی از آنجا تکان نمیخورد.
او پایین را نگاه کرد، چیزی معلوم نبود، پر از درختِ یخ زده بود. اطراف را نگاه کرد، شیشه‌ای افتاده بود کنارِ سنگی. سوسکِ سبزی خودش را به دیواره ی شیشه میکوبید. سگ پارس میکرد، اهالی بهار را صدا میکردند و سوسک بالهایش را به هم میمالید.

درِ شیشه را باز کرد، سوسک پرید و رفت. توی این زمستان پیدا کردنِ حشره کارِ راحتی نبود.

از تهِ دره هیچ صدایی نمیآمد.
بهار رفته بود، زمستان همه جا را گرفته بود.
و سگ همچنان پارس میکرد.
بهار، هیچ کاریش عاقلانه نبود.

جمعه، تیر ۱۹

سلام حضرت دلبر، سلام قرص قمر

"کجا میری عمو؟"
"میرم شهر"

عمو، نفر هفتمی بود که خانواده ـش را پیاده راهیِ شهر کرده بود، خودش زیرِ بارِ بار و بندیلی که طی سی سال زندگی جمع کرده بودند خم شده بود، نه که بارِ سی ساله اش چیزِ دندانگیری باشد، استخوان‌های عمو دیگر توانِ بار کشیدن نداشت.
لبِ جاده هرچه ایستادند، هیچ ماشینی حتی رد نشد که بخواهد مردی کند و بایستد یا نامردی کند و برود، باز پیاده راه افتادند.
مادر، چهره‌ی آفتاب‌سوخته اش را به تهِ جاده گرداند و چشمهایش را به راه دوخت، راهی که گرما موّاجش کرده بود و به جز کمی خاک و خاشاک که بادِ پُر غباری جا به جا میکرد، هیچ نشانِ دیگری از حیات نبود.
دخترِ وسطی، ماهکان، برادر و خواهر کوچکش باهوت و ماهَل را مادری میکرد و خواهرِ بزرگتر، ماهو، هوای پدر و مادر  را داشت. برادر بزرگ ـشان، گمشاد، سالها پیش رفته بود شمال، شمالِ کجا یا کدام شهر، کسی نمیدانست. اوایل گاهی کمی پول میفرستاد، اما وقتی زن گرفت دیگر حتی نامه هایش هم کمرنگ شد، تا اینکه یک روز دیگر از او خبری نرسید. شماره تلفنی که داده بود هم کسِ دیگری جواب داد و گفت با زن و بچه‌هایش رفته اند جای دیگری. آنروز مادر، شاه خاتون، برای پنهان کردنِ اشکهایش تلاشی نکرد. ماهو و ماهکان اشکهای مادر و بغضِ فروخورده ی پدر را تماشا میکردند، باهوت و ماهَل هم دنبالِ جوجه‌های چندروزه میدویدند اما با اشکهای بی صدای مادر ایستادند و جوجه‌ها دورِ پاهای خاکی و بدونِ کفششان نوک به زمینِ سخت و بی آب میکِشیدند.

از آن ماجرا یک سالی گذشته بود. بی آبی روستای آنها را به نابودی کشیده بود، سه نیم چاهِ بی آب و نیم چاهِ چهارمی که خروجی نداشت و آبِ جمع شده اش شور شده بود، جوابِ تشنگیِ مردم را نمیتوانست بدهد، تشنگیِ زمینها به کنار.
روستای بی زمین، روستای بی علف، نه بذر میشد کاشت، نه دام میشد نگه داشت. گوسفندها یکی یکی تلف میشدند و زمینها برهوت و روستا خالی.


شاه خاتون بقچه ی روی سرش را جا به جا کرد و نگاهی به عمو انداخت. عمو که از مدتها پیش شرمندگی در نگاهش موج میزد، نگاهش را از شاه خاتون دزدید و با سر به ماهکان اشاره کرد بچه‌ها را راهی کند، باید پیاده میرفتند.
ماهو دوید سمتِ مادر که مبادا زنبیلِ سنگین را بخواهد بلند کند، و عمو بارِ سی ساله اش را با سختی روی پشتش جفت و جور کرد تا تعادلش بهم نخورد.
بچه‌ها میدویدند و بازی میکردند. از گله ی پر رونقشان دو بره مانده بود که یکی را باهوت میکشاند و دیگری را ماهَل. ماهکان کمی بار با خود داشت تا بتواند دنبالِ بچه‌ها هم بدود و ماهو بینِ پدر و مادر راه میرفت و سوای کیسه‌ی خودش گاهی از پدر و گاهی از مادر باری سبک میکرد.

تا شهر، پیاده، دو روز راه بود. تاریک که شد، عمو آتشی جور کرد و از لابلای بارها، با تکه های لباس و اسباب اثاثیه، رختخوابِ جمع و جوری درست کرد. شاه خاتون، با تتمه ی نان خشکها و دوغ و تخم مرغ، شامِ محقری تدارک دید و هر شش نفر با شکمهای نیمه پر، حتی رو به خالی، وسطِ بیابانِ برهوت سر به بالینِ نه چندان راحتی گذاشتند. صدای باد و روباه و هزاران صدای هولناک و رعب آور تنشان را میلرزاند.
عمو، گوشه‌ی سبیلش را میجوید و در دل می اندیشید که شاید بُریدن از روستا صلاح نبود. بچه‌ها خوابِ خواب بودند، ماهکان و ماهو چشمها را بسته بودند اما معلوم بود که خوابشان نمیبرد و شاه خاتون ستاره‌ها را نگاه میکرد.

صبحِ زود، با اولین شعاعِ آفتاب، عمو برپا زد، شاه خاتون اولین نفر، رفت سراغِ بارِ غذا، چای دم کرد و با نان به خوردِ بچه‌ها داد، خودش کمی نان برداشت و الکی خودش را سرگرم کرد تا همه بخورند. بعد از صبحانه باز بار و بندیل را به دوش گرفتند و راه افتادند. نزدیکِ غروب شهر از دور نمایان شد.

فردا، عمو راه افتاد دنبالِ کار. روزها گذشتند و عمو هرشب با دستِ خالی برمیگشت و بی آنکه حرفی بزند یا طلبِ آب و غذایی بکند میرفت زیرِ پتو تا صبح که باز به امیدِ کار بیرون بزند.

دخمه‌ای که وسایلشان را در آن گذاشته بودند خانه‌ای نیمه ویران بود که سقفِ نامطمئنی گوشه‌ای از آن باقی مانده بود، تمامِ وسایلشان یک اتاق را بیشتر پُر نکرده بود. عمو هرروز میرفت و باز دستِ خالی بازمیگشت. هفته‌ی سومی که آنجا بودند، ذخیره ی نان خشک و ماستِ چکیده‌شان هم ته کشید. با تمامِ صرفه جوییهای شاه خاتون، دیگر حتی لقمه‌ای نان باقی نمانده بود. عمو شب که برگشت، از نگاهِ آنها فهمید که دیگر چیزی برای خوردن نمانده. چشمهایش را دزدید و خود را زیرِ لحافِ پاره و وصله اش پنهان کرد.
نیمه شب، سوزِ سرمای کویری از لابلای درزهای دیوار میخزید توی اتاق و تنِ ساکنانش را میلرزاند.
عمو بلند شد و همه را نگاه کرد، صدای نفسهای آرامشان دلش را آشوب میکرد، یادِ کودکیهای ماهو افتاد، یادِ وقتهایی که به شهر میآمد و با دستِ پُر برمیگشت، با لباسهای رنگارنگ، برای ماهو، برای گمشاد، برای شاه خاتون که ماهکان را هفت ماهه حامله بود، با پولِ فروشِ محصولِ زمینها گردنبندِ طلای درست و حسابی ای برای شاه خاتون خریده بود و پیشِ کربلایی حسن امانت گذاشته بود تا زایمانِ شاه خاتون. هدیه‌ی به دنیا آمدنِ ماهکان بود. یادِ وقتی افتاد که بی آبی زمینشان را بایر کرده بود، که محصولشان نرویید، که چشمهای مغشوشِ عمو به زمین دوخته بود که شاه خاتون گردنبند را از گردنش باز کرد و گذاشت توی دستِ عمو، عمو دستش را پس زد، گفت: خودم فکری میکنم، شاه خاتون گفت: امانت است، بهترش طلبِ من، محصولِ بعدی را که درو کردی پَسَم میدهی.
سالها گذشت و طلبِ شاه خاتون سنگین و سنگینتر شد، عمو زیرِ بارِ بدهی هایی که به خانواده‌اش داشت کمر خم کرد، طلبکارانی که حتی یک بار بدهی اش را به رویش نیآوردند.

عمو رفت و چشمهای شاه خاتون به قدمهایش خیره بود.
فردا شب عمو با نان و تخمِ مرغ به خانه آمد و در جوابِ تمامِ سوالهای آنها فقط سکوت کرد. بعد از شامِ سیری که بعد از مدتها شکمشان را پُر کرده بود عمو شربتی آورد و با دستهای لرزان توی دستِ شاه خاتون گذاشت. گفت: صاحب کارم برایتان فرستاده، گفت خانگی است، لیوانی برای همه ریخت و عمو بعد از خوردنش از اتاق بیرون رفت، شاه خاتون از دور نگاهش میکرد که شانه هایش میلرزید.

صبحِ آن شب، هیچکس در آن خانه‌ی متروک از خواب بیدار نشد. شربتِ مسموم آخرین چیزی بود که همه شان خورده بودند. بدنِ بی جانِ عمو کنارِ آوارِ توی حیاط بود و شاه خاتون و بچه‌هایش توی اتاقکِ نیمه سالم کنارِ هم خوابیده بودند.

سه‌شنبه، خرداد ۱۹

آخ عزیز بشین به کنارُم

نمیدانم چندمین بهار بود بعد از رفتنِ عزیز، من خیلی بزرگتر شده بودم، انقدر که آنروزها را خوب به خاطر ندارم، ولی آن‌وقت‌ها فکر میکردم اگر عزیز نباشد، دنیا دیگر پیش نمیرود، فکر میکردم عزیز عمودِ اوتادِ دنیاست، فکر میکردم اگر نباشد که باد بپیچد به دامنِ پُرچینش، پس دلیلی برای وزیدنِ باد هم نیست، اگر نباشد که توی حوضِ وسطِ باغ سیب بشورَد، پس حوضِ وسطِ باغ، سیب و آب هم نباید باشد.
مادرم که رفت، عزیز شب ها گریه‌هایم را مرحم میگذاشت، پدرم چند صباحی صبر کرد اما جوانی فشارش بیشتر از داغِ مادرم بود، زنِ جدیدش را که میبُرد ماهِ عسل، جاده تحملِ خوشی هایشان را نداشت، سرِ پیچی که پیچید و پدرم و زنِ جدیدش را هم بُرد پیشِ مادرم.
من ماندم و عزیز و خانه‌باغ و عکسهای آقاجان و عکسِ عروسیِ پدر و مادرم.
عزیز، همه ی دار و ندارِ من بود، مادرم، پدرم، خاله ای که نداشتم، دایی و عمو و عمه ای که هیچ‌وقت ندیدم، پدربزرگی که بعد از حمامِ زایمانِ مادرم رفت پیشِ خدا.
پیشِ خدا جایی بود که عزیز به عنوانِ آدرسِ همه ی کسانی که نبودند و من نمیدانستم که چرا نیستند از آن استفاده میکرد.
عزیز مهربان بود، غرغر میکرد، حتی دعوام هم میکرد، اما همیشه مهربان بود، انقدر مهربان بود که من از او هیچ‌وقت دلگیر نشدم.
از مدرسه که برمیگشتم، بوی غذای تازه جاافتاده اش از سرِ باغ میآمد، تا برسم به غذاخوری دلم ضعف میرفت، زانوهایم سست میشد، انقدر که اختیارِ کیفم از دستم در میرفت، ولش میکردم وسطِ هال، میدویدم سمتِ میزی که چیده بود تا غذا بخورم، اما عزیز که با غذا میآمد، کیفم را که وسطِ هال میدید، غرولندش شروع میشد: بچه چندساله میگم وسایلتِ نریز هرجا شد، چرا تو گوش نداری آخه؟ چرا تو نمیگی منِ پیرزن پا ندارم، دست ندارم انقدر پشتِ سرت جمع کنم...
حتی تلخیِ غرغر های عزیز هم ذره‌ای از مزه ی غذاهای بی نظیرش کم نمیکرد. و همین غذاها ذره ذره و سانت به سانت مرا بزرگ کرد. جسمم قد کشید و دلم با مهربانی های عزیز بزرگ شد.

روزی که روزنامه آمد، نفهمیدم چطوری تمامِ صفحه‌ی "ف" را ظرفِ ده ثانیه تمام کردم. وقتی اسمم را دیدم، اطمینان نکردم، چندبار خواندم، خودم بودم، خودِ خودِ خودم، منی که وقتی برای کنکور درس میخواندم، تا نیمه های شب، عزیز خودش را با گلدوزی مشغول میکرد، مبادا بیرونِ اتاق را نگاه کنم و چراغها همه خاموش باشند. که وقتی خسته میشوم مبادا کسی نباشد که به قولِ خودش آب دستم بدهد، عزیز پا به پای من بود، وقتی اسمم را دیدم نفهمیدم چطوری رسیدم خانه.
عزیز داشت به گلهایش میرسید، هرس میکرد، آب میداد، باهاشان حرف میزد، درد دل میکرد.

عزیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــز، عزیـــــــــــــــــــــــــــــــــز، عزیز عزیز، قبول شدم عزیز، عزیز قبول شدم.

"زهره تَرَکم کردی بچه، چه خبرته، مبارکت باشه ایشالا مادر، زحمت کشیدی"
عزیز دوید تا اسپند آتش کند، دورِ باغ میرقصیدم و بلند بلند آواز میخواندم و بِشکن میزدم، عزیز پشتِ سرم سلام و صلوات میفرستاد و اسپند دود میکرد.

ترم اول، ترم دوم...
امان از ترمِ سوم. دمِ امتحانات پایان ترم، بعد از دو هفته غیبتِ مداوم، با چشمهای اشکآلود و پف دار، رفتم گفتم آمدم انصراف بدهم، همه باهم از جا بلند شدند، شاگر اولِ ورودیهای پارسال، امسال آمده که برود، همه چیز را تعریف کردم.
عزیز دیگر چشمش سو نداشت، دستش زور نداشت، پاهایش قوت نداشت، عزیز جانی برایش نمانده بود، از اولِ کودکیِ من هم حتی عزیز سرحال نبود، سنی گذشته بود ازش، تا همین الانش هم که تر و خشکم کرده بود، از جانش مایه گذاشته بود.
یک شب که تا دیروقت مشغولِ درس بودم، برخلافِ همیشه چراغِ همه جا خاموش بود، کسی نبود که آب دستم بدهد، برای همین رفتم آب بخورم، از دمِ اتاقِ عزیز که رد شدم گفت: بچه یه دقیقه بیا، کارِت دارم.
رفتم تو، عزیز یک جوری شده بود، آن عزیزِ همیشه نبود، 
گفت: مادرجان، من دیگر جانی برام نمانده، وقتی بابابزرگت رفت، من به عشق تو موندم، وگرنه هزاربار تا حالا رفته بودم پیشش، دلم خیلی تنگه براش مادر. مبادا برام گریه زاری کنی ها، مبادا.
گفتم: عزیز، این حرفا چیه نصفِ شبی فدای روی ماهت. برم برات آب بیارم؟ گشنه ات نیست؟ اصن پاشو بریم تو باغ راه بریم.
گفت: نه مادرجان، من حال ندارم، خودت برو، خوابم میاد.
اما عزیز صبح بیدار نشد، و همه ی دنیای مرا با خودش برد پیشِ خدا.
دو هفته از خانه بیرون نیامدم، فامیلها رسیدند و ختم گرفتند و تشییع کردند و خاک کردند و خرما و حلوا و خیرات کردند، قرآن خواندند، گریه کردند، جمع و جور کردند و رفتند، من اما نگاهم به در بود که کِی عزیز از پیشِ خدا برمیگردد.

یک ترم مرخصی دادند تا داغِ عزیز را مرحم بگذارم و برگردم، دو ترم بعد، از سرِ بیکاری برگشتم، اگر قسم عزیز نبود که به خاکِ آقاجان قسمم داد درس بخوانم و کَسی بشوم، برنمیگشتم.

ترمِ هفت بودم که او آمد توی دانشگاه‌مان. از همان عشق در یک نگاه و الی آخرهای قصه های تکراری.
وقتی گفت ما برای هم نیستیم و فلان و بهمان و یک سری خزعبلاتِ تکراری تر، سیگاری گیراندم و رفتم سمتِ درِ دانشگاه.
بعدها پیغام داده بود که نه به آن شورِ شیدایی اول و نه به این بیخیال شدنِ فوریِ آخرَت.
چه میفهمید عزیز همه ی دنیای من بود و رفت و من هنوز نمرده بودم، حالا او هم برود، من باز هم نخواهم مُرد.

اخمِ عزیز، توی عکسِ کنارِ قاب عکس پدربزرگ، به خاطرِ همین سیگار است البته. وگرنه، عزیز مهربان بود.

یکشنبه، خرداد ۱۰

جنگ بود، بیابان بود، زمستان بود...

"بچه، بچه رِ ببر یه جا دیگه، اینجا که جاش نیس"
رضا داد میزد، اکرم، چادر را نمیدانست با کدام دست نگه دارد یا چطور نگه دارد که بچه نیوفتد. رضا داد میزد و عقبکی میدوید، چیزهایی میگفت که مفهوم نبود،  موشک میزد، تیر میبارید، ترکش زوزه کشان از کنارشان رد میشد، صدا به صدا نمیرسید، آدم آدم را نمیشناخت، محشر بود، قیامت بود، خون بود، خاک بود، گوشتِ پاره ی به دیوار بود، جیغ بود، آژیر بود، همه چیز بود، اما جای بچه نبود. بچه‌ی سه ماهه را چه به جنگ؟ بچه چه میفهمد جنگ چیست؟ بچه چه میفهمد حق چیست که حالا علیه باطل چه باشد؟ بچه خانه میخواهد، بچه عشق میخواهد، بچه شیر میخواهد نه پستانِ خشکیده، بچه جنگ نمیخواهد، رضا دیگر معلوم نبود.
وقتی جنگ شد، رضا رفت دفتر بسیج، اکرم پا به ماه بود، وقتی از دردِ زایمان چادرِ قابله را چنگ میزد و جیغ میکشید، رضا سینه خیز از خندقی که با گونیِ خاک ایمن کرده بودند میگذشت، وقتی قابله بچه را توی دامنش گذاشت، رضا ژ-۳ به دست داد میزد" برید تو سنگر، رسیدن، بخوابین زمین، بخوابین، امیـــــــــــــــــر، رسول، رسول رِ بگیر، تیر خورد". رضا پشتِ تیربار بود، بچه تب کرد، بچه سرخ شد، بچه تا دمِ مرگ رفت، رضا جانش را در دست گرفته بود و شط را نگه میداشت غواصها از زیر پُل، دور از دیدرسِ عراقیها بخوابند کفِ شط، اکرم پاشویه میکرد، رضا زیرِ خمپاره زخمی به کول میگرفت، اکرم لالایی میخواند، رضا نعره میزد "ترکـــــــــــش، بخوابین، بخوابین زمین" اما بچه چه میفهمید؟ بچه شیر میخواست، اکرم شیر نداشت، خونِ دل داشت، اشکِ چشم داشت، بچه اما شیر میخواست.
رادیو که گفت شهر را گرفتند، اکرم دوید سمتِ سنگرهای آخر، به همه میگفت: رضا کو؟
هیچ کس به سامان نبود، هیچ کس رضا نمیشناخت، هیچ کس حتی خودش را نمیشناخت، وقتی از دور، پشتِ خاکهایی که به هوا بلند شده بود تانکها را دید که دارند وارد شهر میشوند دلش خالی شد، همیشه دلش قرص بود، به رضا قرص بود، به سنگرها قرص بود، وقتی رادیو گفت که شهر را گرفتند گمان کرد رضا رفته، رضا نیست که جلوی تانکها را بگیرد، وگرنه وقتی رضا بود شهر امن بود، زیرِ رگبار بود اما امن بود، حالا دنبالِ رضا میگشت، هیچ کس نبود جوابش را بدهد، هیچ کس نبود نشانی از رضا بدهد، دورِ خودش میچرخید، زنی جیغ میکشید، مردی مویه میکرد، کودکی ضجه میزد، شهر دیگر شهر نبود، صحرای محشر بود.
"بخوابین زمین، هواپیما، بخوابین"
رضا بود، اکرم را که دید ایستاد، آنهمه تکاپو انگار در لحظه گم شد، انگار زمان ایستاد، سکونِ مطلق بود، رضا بود، اکرم بود و بچه. بچه‌ای که انگار فهمیده بود جنگ چیست، بچه‌ای که با همه ی کوچکی اش زیر خون و خاک و باروت گریه نمیکرد، نگاه میکرد، میدید، میشنید.
" بچه، بچه رِ ببر یه جا دیگه،  اینجا که جاش نیس"



راه آهن انگار دروازه‌ی جهنم بود، کسی از دور داد میزد "اول زن و بچه‌ها، زن و بچه‌ها"

بچه شش ماهه بود، اکرم رسیده بود شیراز، از رضا خبری نبود، رادیو اسمِ شهید میگفت، اسمِ اسیر میگفت، اکرم نفسش را حبس میکرد، چشمهایش را میبست، زیرِ سقفِ چادرِ جنگ زده ها بچه را روی پایش میخواباند و گوش میکرد، اسمِ رضا نبود، بچه به بی شیری عادت کرده بود، گریه نمیکرد، اشکهای اکرم را میشمرد و میخوابید.


بچه نه ساله شد، سرِ صف صدایش کردند تا کنارِ بقیه ی فرزندانِ شهید بایستند، بقیه ی بچه‌ها میخواستند برایشان کفِ مرتب بزنند، میخواستند تشکر کنند که بی پدری کشیدند تا آنها بروند مدرسه، میخواستند اما نمیتوانستند. همه میخواستند اما نمیتوانستند.



"مامان، بابا چه جوری بود؟"
"مَرد بود عزیزم، خیلی مَرد بود."
"مامان، لالایی میخوانی برام؟"

لالای لای گلِ انار
مونده یادگار
از بابای شیرت
که یک شو به کوه و دشت
رفت و برنگشت
من ـو کرد اسیرت

شنبه، اردیبهشت ۱۹

وه، که با خرمنِ مجنونِ دل افگار چه کرد


دلِ شیر میخواست. نداشتم. هرجور که حساب میکردم دو دو تایش میشد یکی،نمیشد، هیچ جور نمیشد،دولّا پهنا حساب میکردم نمیشد، سر و ته ـش را میزدم نمیشد.
خیلی طول کشید تا بگویم نه، که دل بِکَنم از نیمِ خودم،اگر نه نمیگفتم هرچه سرِ راهش بود چند برابر میشد، هرچه بود باید برادرها و پدر و عمو و عموزاده های من هم اضافه میکردیم. رهامان نمیکردند،تا آخرین ستاره‌ی کهکشان دنبالمان میآمدند، هیچ جوری راه نداشت، هیچ جوری خلاصی نداشتیم.
خیلی ماند تا راضی ام کند، دلیل، منطق، لابه، تهدید، التماس، وعده، وعید، خط و نشان، هیچ کدام کارساز نشد. هیچ منطقی نمیتوانست جلوی غیرتِ مردانِ تبارِ مرا بگیرد. حتی فرهاد و کوهِ بیستون ـش را پنبه میکردند تا مبادا، مبادا آنروزی که ناموسشان ترکِ اسبِ دشمنِ دیرینه فرار کند.
گفتم نه، تا تمامِ زندگی ام را در آتشِ حسرتِ ابدی بسوزانم، گفتم نه، تا مهمترین مانعِ راهِ آزادی ـش را درهم بکوبم، گفتم نه، تا روزگارِ جوانی ام را پشتِ سیاه چادرِ خان به گریه بگذرانم. تا سیاهیِ موهایم را سفید کنم، تا سفیدیِ چشمانم را به خون بکِشانم، گفتم نه، تا تمام ـم را با دشواریهای سفرش بسوزانم. وقتی نمانده بود، زمان انگار سرِ لج داشت، تمامِ روزهای بیخبری و دلشوره ی زندان بودنش، زیرِ تیغ بودنش، بندِ اعدامیها بودنش، انقدر کُند و لخت میگذشت که هر روزش سالها پیر میشدم، چروک میخوردم، تا میشدم اما حالا که نیمه امانی داشت و نیمه امیدی به رهایی، حالا که شاید میشد دستش را بگیرم و بینِ کوهها دنبالم بکِشم و سرخوش از عطرِ بودنش سنگ سنگِ کوهها را برقصم، امان از ما بُریده بود. چنان تند میدوید میدوید، چنان آسیمه سر راه میپیمود که انگار تمامِ لشکریانِ نادر از پسش روان اند. انگار که از چنگالِ چنگیز میگریزد، روز و شب چنان به هم می‌پیچیدند انگار یکی شده اند در بسترِ بدکارگی ـهاشان. شب از پسِ روز و روز از پسِ شب آنچنان میدوید که تمامِ زمانِ امن ـش بدونِ اینکه بفهمیم چه باید بکنیم تمام شد.
فردا باید میرفت، دیگر وقتی نمانده بود، فردا، باید بی من میرفت که امان از فردا. وای از فردا.
کاش که خورشید را کسی میدزدید، کاش کلیدِ سحرت در چاهی گم میشد ای خدا.
نشد، از شب گریه که خوابم کرده بود پریدم، از کابوسِ خواب پریدم به کابوسِ بیداری. تمام شد، فرصت هرچه بود تمام شده بود. حالا من بودم و او و یک نه بزرگ به تمامِ آرزوهایم، امیدهایش، آینده هامان.
نمیشود هِمِن، نمیتوانم، برو هِمِن هِمِن، نمان، برو، شاید جایی پیوستم به تو. ولی الان نه هِمِن، نمیشود، تو را به خدا برو، نمان هِمِن. تا پایینِ درّه دنبالت آمده‌اند، برو هِمِن، تو را به خاکِ بی بی برو، اسبش را هی کردم، زدم پُشتش، از جا کنده شد، رفت، رفیقهایش از پس و پی اش تاراندند تا مرز.
آنروز که كِژوان خبر داد فرار کرده، دنیا را کادو کرد توی همان حرف و داد به گوشهایم. وقتی آمد و گفت بیا، دستت را بده به من، بشین ترکِ اسبم، باهم فرار میکنیم، مست بودم، نمیفهمیدم چه میگوید، مستِ بودنش بودم، مستِ نَمُردنش. اما وقتی چند صباح گذشت، تازه رو شدند تمامِ چیزهایی که منتهی شد به یک نه. یک نه، که با دو حرفش، دو دنیای مرا ویران کرد.
هِمِن رفت، دلِ من هم رفت، امیدم رفت، جوانی ام رفت، پُشتم رفت. هِمِن که رفت، من نصف شدم، نیمه شدم، شکستم.
اما وقتی رفیقهایش برگشتند، با هُرامیِ خونی اش برگشتند، با دستارِ خاکی اش برگشتند، با اسبِ زخمی اش برگشتند، من تمام شدم.
قصه کوتاه بود، سرِ مرز، وقتِ گریز، درگیر شدند، عکسش همه ی مرزها پخش بود، مرزبانها شناخته بودندش، زدند. تمام شد.
هِمِن تمام شد. من ماندم و شرمساریِ دلِ شیری که نداشتم، اراده ای که نداشتم، قلبِ خالی از ترسی که نداشتم.  فکر میکردم تبارم دمار از او در میآورند، فکر میکردم نرفتم، ماندم تا بسوزم و او را آزاد کنم.  کاش رفته بودم. کاش ترکِ اسبِ هِمِن تیری این قلبِ ترسو را شکافته بود. اما هیچ کاشی ثمر نداد، این هم نداد. 
بخواب عمه جان، تا صبح میخواهی گریه کنی؟ گریه دوای من نیست عمه، بخواب تا صبح باهم گلّه را ببریم چرا. بخواب جانِ عمه.

یکشنبه، فروردین ۲۳

چه کنم؟ دلم از سنگ که نیست.


دوستش ندارم. هیچ‌وقت نداشتم. کلن هیچ‌وقت نفهمیدم وقتی کسی را دوست دارید، یعنی دقیقن چه حسی دارید، چه کاری میکنید، چه حرفی میزنید، یا اینکه وقتی طوطی‌وار به او میگفتم "دوستت دارم" باید چه حالتی به صورتم بدهم، یا چشمهایم را به کجا بدوزم.
فقط میگفتم "دوستت دارم" که جوابِ مهربانی ها و توجه هایش را داده باشم. البته نه مهربان بود، نه توجه میکرد. فقط بود. وجود داشت.  و چون همدیگر را میشناختیم، فکر میکردم لابد باید هم را دوست داشته باشیم. ولی هرچه تلاش کردم نفهمیدم دقیقن باید چکار کنم که دوست داشته باشم ـش. میبوسیدم، در آغوش میگرفتم، هدیه میدادم، اقرار میکردم، حتی وقتی قهر میکرد منت کشی میکردم تا آشتی کند، اما تهِ دلم، آن قسمتِ دل که ژله ـیست و میلرزد، از سنگ که نه، اما از چوب بود. نمیلرزید. هیچ‌وقت نلرزید. حتی همان اولین روزی که آمد تا بماند، وقتی با لباسِ سفید وسطِ دست و هورای آنهمه مهمان، میانِ بازوهایش میرقصیدم و چرخ میزدم، وقتی برای بار سوم پرسیدند و گفتم بله، وقتی اولین شبِ باهم بودنمان در خانه مان در آغوشش صبح شد، من دلم نلرزید.
دلِ من موجودِ بیشعوری بود. این را از زمانِ مدرسه راهنمایی ام فهمیدم. وقتی اولین بار پسری روبرویم ایستاد، اشک ریخت، التماس کرد، قسم خورد، قسم داد، و من مثلِ بُز - این موجودِ وارسته - فقط نگاه کردم، و رد شدم. وقتی پسرهای فامیل، نامه های عاشقانه را یواشکی توی کیفم گذاشتند و من دفعه ی بعد در گردهمایی فامیلیِ بعدی، مثل بُز نگاهشان کردم، وقتی تویِ دانشگاه نخهای همکلاسی ها را آنقدر نگاه کردم تا بغل دستی ـم با آنها تور بافت. این یکی هم اگر پدرم بله نگفته بود، باز مثلِ بُز نگاهش میکردم تا برود.
وقتی برای بار اول پرسیدند، وقتی داشتم میرفتم گل بچینم، مادرم را نگاه کردم، چقدر خوشحال بود، و چشمهای اشکآلودش میخندید. برای بارِ دوم، که رفته بودم گلاب بیاورم، سرِ راه پدرم را دیدم، که از دامادش راضی بود، بارِ سوم چون دیگر چیزی نمانده بود که بیاورم گفتم وکیل است، تا بیخیال شود.
شب، وقتی تا صبح توی گوشم زمزمه میکرد، فقط گوش میکردم. خوبی او این بود که به همین "دوستت دارم"ـهای گاهگاهِ طوطی‌وار راضی بود، به همین هدیه های مناسبتی، همین لباسهای اطو شده ی آماده، همین شام و نهارهای بابِ میل، همین خانه ی سابیده و شسته-رُفته. بیشتر نمیخواست. دلم اگر بیشعور نبود، شاید میلرزید، بعد دوست داشتن را نشانش میدادم، نه اینکه فقط بگویم.

حالا که از بهشت زهرا برگشته ام، دمپایی هایش کنار در مانده اند، منتظرِ اینکه بپوشدشان و کلِ خانه را لخ لخ کنان بگردد و گلها را با دقت و وسواس آب بدهد، یا اینکه جلوی کاناپه روی زمین رهایشان کند و پاهایش را روی میز یله دهد. ولی خب، متاسفانه دیگر قرار نیست آنها را بپوشد. خدا انگار بد داده اینبار، بی توجه به همه ی خدا بد نده هایی که توی بیمارستان حواله ی زندگیِ جوانمان کرده بودند. زیر عمل که بود، آن صدای بوقِ ممتدِ کذایی باعث شد این دمپایی ها الان بی صاحب باشند. 
وقتی توی خاک میگذاشتندش، نمیتوانستم خیره نگاه نکنم، فکرم بیشتر درگیرِ این بود که از تاریکی خوشش نمیآمد، گفتم یک چراغ قوه ای، چیزی برایش میگذاشتید، که نمیدانم چرا صدای جیغ و شیونِ همه بلندتر شد، با خودم فکر کردم شاید نباید میگفتم. همه که بغلم کردند، گریه کردند، به سر و صورتشان کوبیدند، من مثلِ بُز نگاهشان کردم، وقتی خواستم برگردم به خانه ـمان، همه دنبالم راه افتادند، وقتی گفتم میخواهم تنها باشم، همه فریادهایِ گریه ـشان را بلندتر کردند.  فکر کردم شاید این را هم نباید میگفتم.
همه ی اینها با دیدنِ دمپایی هایش یادم آمد. این گلها را باید حالا خودم آب بدهم. گرچه تا دستم بیاید کدامشان چندبار و چقدر آب لازم دارند احتمالن بیشترشان خشک میشوند. هزاربار یا حتی بیشتر گفته بودم بنویس کدام گل، چقدر، چندبار ولی هربار گفته بود: باشه. ولی باشه هایش شبیهِ "دوستت دارم"ـهای من بود.
این سیگاری که دارم میکشم خیلی تلخ است، دمپایی هایش را پوشیده ام، دارم لخ لخ کنان میروم سرِ یخچال، شکلات بردارم.